پایگاه خبری تحلیلی بازی دراز ۱۵:۱۵ - ۱۳۹۲/۰۲/۰۹

تبلیغ انتخاباتی یک فرمانــــــــده لشکر ...

یک صندلی زیر پای خودش گذاشت و رفت بالا ایستاد، بعد بدون هرگونه مقدمه چینی، شروع کرد به سخن گفتن: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِـن بنده گنه‌کار خـِدا، حسین بصیر هَـسِّمه (هستم)» 312080_808 یک صندلی زیر پای خودش گذاشت و رفت بالا ایستاد، بعد بدون هرگونه مقدمه چینی، شروع کرد به سخن گفتن: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِـن بنده گنه‌کار خـِدا، حسین بصیر هَـسِّمه (هستم)» «ما آمدیم اینجا، از اسلام دفاع کنیم؟ ما آمدیم اینجا، از امام دفاع کنیم؟ الآن که خودمان نیاز به دفاع داریم! این دعواها و این دست به یقه شدن، برای چیست؟ درگیری بین ما فرصتی است، برای دشمن!» ایشان که صحبت می‌کرد، این جمع چند صد نفری بدون استثنا همه، چشمان شان اشک آلود شده بود، همه به گریه افتاده بودند. حرفش که به انتها رسید، از سمت پله‌ها آمد، می‌خواست که برود؛ وسط پله‌ها که رسید، گفت : «خودتان توافق کنید، ولی هر که را انتخاب نمودید من نظر دارم» یک ساعتی نکشید که این بچه‌ها به توافق رسیدند، و با نظر «حاجی بصیر» مسئله فرماندهی آن‌ها حل شد، دیگر تا آخر جنگ کسی چنین اعتراضی، در کل لشکر مشاهده نکرد.