پایگاه خبری تحلیلی بازی دراز ۱۶:۰۳ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۷

رقیه جانم...

ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را از تو گفتم با دلم کوتاه آمد گریه کرد ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد مادرم نذر تو را هر وقت «هم زد» گریه کرد با تمام این اسیران فرق داری قصه چیست؟ هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد آن زن غساله هم اشکش در آمد گریه کرد شاعر: کاظم بهمنی ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر گذر عمر از این مرحله سخت است پدر دخترت تشنه اشک است ولی باور کن گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر روضه خار مغیلان و کف پای یتیم با دل نازک این آبله سخت است پدر کاش میشد کمی از نیزه بیایی بغلم بخدا بوسه از این فاصله سخت است پدر تا که چشمم به لبت خورد ترک خورد لبم با لب پاره برایم گله سخت است پدر عمه دیگر چه کند من که خودم میدانم زندگی با من کم حوصله سخت است پدر شاعر: ؟؟؟؟؟؟؟؟