یاد یاران
می نشیندبر لب پرچین سبز خاطره
روز را شب می سپارم
تا نبیند چهره ی رسواییم
آن که او رفت و مرا تنها گذاشت
لای باریک بسی آشوب دل
آن که او رفت و مرا بی تاب کرد
در غروب غربت پروانه ها
او برآن اسب سفید
من دوپای زخمی تاول زده
او شکوفا گشت ومن
غنچه ی شرمم شکست
او به تاراج شب غربت نشست
من زمین گیر ونشسته تا اجل .
سیاوش امینی