پایگاه خبری تحلیلی بازی دراز ۱۹:۱۷ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۵

نگاهي به آنچه پس از حادثه براي بازماندگان اتفاق مي‌افتد؛ به بهانه مرگ ناگهاني همسر بنيامين بهادري، خواننده و آهنگساز

  به بهانه مرگ ناگهاني همسر بنيامين بهادري، خواننده و آهنگساز اين اولين واكنش بنيامين بهادري به مرگ همسرش، نسيم حشمتي 29ساله بود و شايد اولين واكنش هر فرد ديگري كه كسي را در حادثه‌اي از دست مي‌دهد؛ واكنش كسي كه خبر مرگ كسي را ديگران به او نمي‌دهند، بلكه او خودش شاهد ماجراست و از نزديك‌ترين فاصله زماني و مكاني با آن مواجه مي‌شود؛ مي‌بيند كه در يك لحظه و شايد كمتر اتفاق مي‌افتد و همه چيز به هم مي‌پيچد، شاهد داد و فريادها و تجمع آدم‌هاي مختلف در حادثه است، چيزي شبيه كابوس... مي‌بيند كه همراهش را نيمه جان سوار آمبولانس مي‌كنند و مي‌برند و... او هنوز از بهت و حيرت چيزي كه اتفاق افتاده، بيرون نيامده كه خبر مي‌رسد «تمام شد!» مرگ شوك‌آور است و شوك ناشي از مرگ همراه با تصادف شوك‌آورتر اما اينكه تو هم در محل حادثه باشي و همراه مرگ باشي يا بيشتر... اينكه تو پشت فرمان باشي و تو به سمت مرگ پيچيده باشي يا حادثه تو را كه پشت فرمان نشسته‌اي، به سمت حادثه هل داده باشد، شوك‌آورتر و سخت‌تر است... مثل چيزي كه ابتدا خبرش رسيد و حاكي از اين بود كه بنيامين پشت فرمان بوده اما بعد تكذيب شد. مرگ سخت است، تصادف سخت است، شوك ناشي از شنيدن حادثه و ديدن حادثه، مشهور و غيرمشهور نمي‌شناسد و درد و زخم روي تن و روان هر كسي مي‌تواند خش بيندازد اما چگونه مي‌توان از روي پل حادثه گذشت؟ زخم را تاب آورد و به زندگي در كنار از دست دادن‌ها ادامه داد؟ چه كنار فرمانده نشسته باشيم و چه پشت فرمان و حادثه رخ داده باشد. در «موضوع ويژه» اين هفته ضمن آنكه نگاهي انداخته‌ايم به حادثه‌اي كه باعث مرگ همسر بنيامين شد، سعي كرده‌ايم به آثار رواني اين اتفاق‌ها، راهكارها و موارد اورژانسي كه بايد بدانيم، بپردازيم. ندا احمدلو، حميد دهقان و سارا بهره‌مند نيز در تهيه اين مطالب همكاري داشته‌اند. آنچه گذشت عصر جمعه است. بنيامين بهادري همراه همسر 29ساله و دختر 2 ساله‌اش سوار بر خودروي ماتيز از بزرگراه شهيد باكري وارد بزرگراه شهيد همت غرب مي‌شوند. سرعت ماشين معمولي است، ترافيك معمولي است كه يكباره همه چيز غيرمعمول و در هم پيچيده مي‌شود. اتومبيل به شدت تكان مي‌خورد و... روايت‌ها از اينجا متناقض است. بنا به برخي روايت‌ها، نسيم حشمتي از ماشين به بيرون پرت مي‌شود و طبق برخي ديگر از روايت‌ها، به دليل چپ شدن ماشين و برخورد فرمان با شکمش دچار خونريزي داخلي مي‌شود. محسن رجب‌پور، تهيه‌كننده آلبوم‌هاي بنيامين، مي‌گويد: «اين‌طور كه بنيامين تعريف كرده است، يك خودروي 206 نوك مدادي در ابتدا با عقب خودروي ماتيز برخورد كرده اما چون سرعت بالايي داشت، مجددا از پهلو با ماتيز برخورد كرده و ماتيز به بيرون اتوبان پرتاب شده است.» پژوي 206 فرار مي‌كند و دو ماشين ديگر به دنبالش مي‌افتند و شماره‌اش را برمي‌دارند. اتوبان شلوغ مي‌شود، مردم نگران و هراسان شاهد ماجرايي بودند كه رخ داد. با اورژانس تماس گرفته مي‌شود و همه منتظرند تا آمبولانس بيايد. جايي از بنيامين نقل قول شده كه در اين فاصله، همسرش حالش آنقدر خوب بوده كه بگويد «فقط كمرم درد مي‌كند» اما بعد از رسيدن به بيمارستان پيامبر(ص) و انتقال به اتاق عمل، چيزي حدود 2 ساعت بعد از تصادف، همه چيز تمام مي‌شود. محسن رجب‌پور گفته: «آمبولانس مي‌رسد و همسر بنيامين را به بيمارستان مي‌رسانند و به اتاق عمل مي‌برند اما در گواهي فوت آمده، او بر اثر خونريزي داخلي فوت مي‌كند.» نسيم حشتمي 29ساله مي‌ميرد اما بنيامين و دخترش آسيبي نمي‌بينند. در ساعات پاياني اين گزارش خبر رسيد که ضارب ماشين بنيامين خودش را معرفي کرده است. حرف اول بايد به او کمک کنيم حرف بزند دکتر بهروز بيرشک روان‌شناس و عضو هيات علمي دانشگاه تهران افرادي که در اثر سانحه رانندگي، يکي از عزيزان خود را از دست مي‌دهند، با چند احساس مختلف روبرو هستند. احساس شوک يا بهت، جزو رايج‌ترين احساساتي است که پس از حوادث ناگهاني اتفاق مي‌افتد. بعد از خارج شدن نسبي از شوک، حس از دست دادن سراغ افراد مي‌آيد. حس از دست دادن مي‌تواند با سوگ و افسردگي هم همراه باشد. ضمن اينکه گاهي حس گناه و تقصير، تا مدت‌ها فرد راننده را درگير خود مي‌کند. در مواردي ممکن است خود راننده،‌ تقصير چنداني هم در بروز تصادف نداشته باشد اما باز هم احساس گناه و عذاب وجدان سراغش بيايد. با وجود اين، مي‌توان گفت حمايت اجتماعي و عاطفي از فردي که يکي از عزيزان خود را از دست داده است، مي‌تواند در بهتر شدن اوضاع رواني و جسماني او اثر مثبتي داشته باشد. خوشبختانه اينگونه حمايت‌ها در فرهنگ و جامعه ما وجود دارد و مي‌تواند آرامش را براي فرد بازمانده از حادثه، به ارمغان بياورد. حمايت خانواده براي برگرداندن آرامش به زندگي فرد و پذيرش واقعيت‌ها از سوي او مهم است. فردي که به‌عنوان راننده در اثر يک تصادف جمعي عزيزان خود را از دست داده، بايد چنان تحت حمايت خانواده و اطرافيانش قرار بگيرد که به‌هيچ وجه حس نکند ديگران او را مقصر مي‌دانند بنابراين بايد به‌خوبي به آنها فهماند عمدي در حادثه وجود نداشته است و اين مشکل ممکن است براي هر فرد ديگري هم بروز کند. ضمن اينکه فرد حادثه‌ديده بايد در جمع خانواده و اطرافيانش اجازه داشته باشد از اتفاقي که افتاده و احساسات خودش صحبت کند. يعني ديگران بايد علاقه و پذيرش خود را نسبت به شنيدن جزييات حادثه نشان بدهند و با فرد حادثه‌ديده، ابراز همدردي کنند. چنين افرادي به‌هيچ وجه نبايد از حرف زدن و شرح ماجرا منع بشوند چون گاهي براي رسيدن به آرامش نياز به حرف زدن دارند. مقصر خواندن بازمانده ، بدترين کار است چگونه به کودکان دلداري بدهيم؟ دکتر پرويز رزاقي روان‌شناس، عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي گاهي ممکن است راننده‌اي در اثر تصادف، يکي از عزيزانش را از دست بدهد و علاوه بر مشکلات رواني مختلفي که با آنها مواجه مي‌شود،‌ از سوي ديگر اعضاي خانواده که داغدار شده‌اند هم سرزنش و شماتت شود. مثلا اگر فردي همسرش را در جريان تصادف رانندگي از دست بدهد، ‌امکان دارد خانواده همسر او،‌ به‌خاطر سهل‌انگاري ناخواسته،‌ او را مورد سرزنش قرار بدهند. با اين حساب،‌ چنين افرادي بايد آمادگي اينگونه برخوردهاي سرزنش‌‌آميز از سوي ساير اطرافيان داغدار خود را داشته باشند و سعي کنند خودشان را در جايگاه آنها بگذارند و کمي درکشان کنند. در مرحله بعد، بايد از ضمير هوشيار ذهن خودشان استفاده کنند و به‌جاي موضع‌گيري و ايجاد ناراحتي‌هاي بيشتر، ‌به آنها بگويند که من هم از اتفاقي که افتاده، ‌بسيار ناراحت و غمگين شده‌ام.‌ اگر شما دختر ‌خود را از دست داده‌ايد،‌ من هم همسرم را از دست داده‌ام و کانون زندگي‌ام از هم پاشيده شده است. در اين صورت، خانواده طرف مقابل هم کمي آرام خواهندشد و به درک متقابل او، خواهند پرداخت. نکته ديگر اينجاست که فرد حادثه‌ديده، نبايد اعضاي خانواده را جداسازي کند، يعني به ساير افراد داغديده هم بگويد که ما هر دو داغدار و شريک داغ يکديگر هستيم و با ايجاد اشتراک در غم و اندوه ايجادشده،‌ به آرام‌سازي فضا کمک بيشتري کند. درنهايت مي‌توان گفت قرار دادن خود در جاي ديگران و ايجاد حس همدردي مي‌تواند هنگام مواجهه با برخورد بد اطرافيان، بسيار کارساز و کمک‌کننده باشد. ضمن اينکه خيلي از خانواده‌ها، راننده را مقصر مطلق تصادف نمي‌دانند و معمولا به‌جاي سرزنش به‌ همدردي با او مي‌پردازند. نکته ديگري که بايد به آن اشاره کنم اين است که گاهي در يک تصادف رانندگي،‌ يکي از والدين کشته مي‌شوند و فقط پدر يا مادر از حادثه جان سالم به در مي‌برند. در اين صورت،‌ والد زنده و تمام اطرافيان بايد حواسشان به بچه يا بچه‌هاي نجات‌يافته از تصادف هم باشد و هرگز به فکر نشان دادن مقصر حادثه به آنها نباشند. اگر اطرافيان،‌ مدام در گوش بچه بخوانند که پدر يا مادرت مقصر مرگ ديگري بوده،‌ به‌طور حتم،‌ اعتماد او را از والد زنده مي‌گيرند و حس ناامني رواني و آشفتگي فکري برايش ايجاد مي‌کنند. به‌همين دليل هم والد زنده و اطرافيان کودک بايد بنابر درک او، بگويند که مجموعه‌اي از عوامل مختلف مي‌توانند در بروز يک حادثه رانندگي دخيل باشند؛ چه بسيار خانواده‌هايي که سالي چند بار به سفر مي‌روند و اتفاقي برايشان نمي‌افتد و چه بسيار افرادي که در شهر خودشان تصادف مي‌کنند و جانشان را از دست مي‌دهند. به‌طور کلي،‌ بچه‌هايي که عزيزي را در تصادف رانندگي از دست داده‌اند،‌ به حمايت رواني و عاطفي بيشتري نسبت به بزرگ‌ترها نياز دارند و بهتر است براي برگرداندن سريع‌تر آنها به روال عادي زندگي‌شان،‌ از کمک‌هاي يک مشاور يا روان‌پزشک کودک براي آنها استفاده شود. تکان ندادن مصدوم و تماس با اورژانس، بهترين کار است چگونه به مصدوم کمک کنيم؟ دكتر اميرعلي سهراب‌پور متخصص داخلي، عضو هيات علمي دانشگاه علوم‌پزشكي تهران حوادثي مانند تصادف‌هاي رانندگي يا سقوط از ارتفاع، جزو اتفاق‌هاي ناگواري هستند كه ممكن است براي هر كدام از ما پيش بيايند. يكي از مشكلاتي كه معمولا براي فرد حادثه‌ديده ايجاد مي‌شود، اين است كه اگر بلافاصله بعد از تصادف، مصدوم هوشيار باشد و در اثر پرتاب به بيرون از ماشين يا تكان‌هاي شديد، دچار ضربه‌هاي داخلي و خارجي شده باشد، خودش يا اطرافيان او به‌درستي نمي‌دانند که ممكن است چه آسيب‌هاي احتمالي براي اين فرد رخ داده باشد، درست مانند اتفاقي كه براي همسر مرحوم اين خواننده عزيز افتاده؛ ظاهرا او در ابتدا هوشيار بوده و متوجه خونريزي‌هاي داخلي‌اش نشده اما متاسفانه در اثر تصادف و خونريزي، جان خود را از دست داده است. به‌طور كلي، توصيه مي‌شود براي حفظ جان و سلامت مصدومان حادثه، آنها را تا حد امكان تكان ندهيد و تا رسيدن مسئولان اورژانس و امدادگران،‌اجازه بدهيد در هر وضعيتي كه هستند، باقي بمانند. زماني كه فردي تصادف يا از ارتفاع سقوط مي‌كند، امكان مواجهه او با انواع شكستگي‌ها وجود دارد. در مواردي، ممكن است مهره‌هاي كمر يا گردن مصدوم دچار شكستگي بشوند و استخوان شكسته و تيز او در كنار نخاع يا رگي سالم قرار داشته باشد. حالا اگر شما او را تكان بدهيد، ممكن است در اثر همين تكان ساده،‌ نخاع يا رگ‌هاي سالم آسيب ببيند و فرد با ضايعات شديدتري مواجه شود. امكان رخ دادن چنين اتفاقي براي ارگان‌هاي داخلي هم وجود دارد؛ يعني ممكن است مصدوم، با ضربه‌اي كه به شكمش خورده، دچار خونريزي داخل كبد يا طحال يا حتي پارگي شريان آئورت شود. زماني كه هر يك از اين ارگان‌ها دچار آسيب و خونريزي مي‌شوند، امكان محدوديت خونريزي آنها با ساير ارگان‌هايي كه اطرافشان را پوشانده‌اند، وجود دارد. اين درحالي است كه با تكان دادن مصدوم، ‌مانع پيش‌روي خونريزي هم تكان مي‌خورد و به اين ترتيب، شرايط لازم براي تشديد خونريزي داخلي و وخيم‌تر شدن حال مصدوم به وجود مي‌آيد. گاهي امكان شكستگي دنده‌ها هم وجود دارد. در اين صورت، يك تكان كوچك مي‌تواند باعث فرورفتن سر شكسته دنده‌ها به داخل ريه بشود، پرده دور ريه را سوراخ كند و امكان جمع شدن سريع ريه‌ها و گرفتن قدرت تنفس بيمار را به وجود بياورد. به همين دليل هم افرادي كه مي‌خواهند مجروح را حمل كنند يا بايد در اين مورد آموزش ديده باشند يا بلافاصله با اورژانس تماس بگيرند. مسئولان اورژانس مي‌توانند با تشخيص و درمان‌هاي اوليه، فرصت كافي را براي نجات جان مصدوم بخرند. بهتر است به جاي اينکه خودمان مصدوم را تا بيمارستان حمل كنيم، فوري با اورژانس تماس بگيريم و کمک‌هاي اوليه را به اورژانس بسپاريم. اگر کودک از مادرش پرسيد، به او چه بگوييم؟ بهترين برخورد با بچه‌هاي داغديده دكتر كتايون رازجويان فوق‌تخصص روان‌پزشكي كودك و نوجوان، عضو هيات علمي دانشگاه علوم‌پزشكي شهيد بهشتي وقتي كودك شاهد صحنه‌اي است كه منجر به فوت يكي از والدين مي‌شود، بسيار برايش بهت‌آور خواهد بود و هر چقدر كوچك‌تر باشد، اين شرايط سخت‌تر مي‌شود. ممكن است اين كودك دچار اختلال‌ استرس حاد يا اختلال استرس پس از سانحه شود كه در اين صورت، زمان طولاني‌تري براي بهبود لازم دارد. اگر بعد از وقوع چنين حوادثي مانند آنچه براي آقاي بنيامين بهادري و فرزندش اتفاق افتاده، پدر صحيح و سلامت باشد، بايد زودتر به خودش بيايد يا كسي كه به كودك عاطفه دارد، بايد زودتر از ديگران به او نزديك شود، نه اينكه در اين فاصله همه بخواهند به بچه‌اي كه فقداني را تجربه كرده نزديك شوند. البته متاسفانه در چنين شرايطي گاهي همه آنچنان سرگرم عزاداري مي‌شوند كه اصلا فراموش مي‌شود بايد به اين كودك رسيدگي شود. درست اين است كه كسي كه از قبل با بچه ارتباط عاطفي بيشتري داشته‌‌‌، در مدت سوگواري مسووليت‌ مراقبت از او را برعهده بگيرد. پدر هم لازم است زمان‌هايي را به فرزندش اختصاص دهد. اگر كودك خيلي كوچك باشد و حتي كلام هم نداشته باشد، ممكن است ناراحتي‌اش را به صورت‌هاي مختلف نشان دهد؛ مثلا گريه كند، جيغ بزند، مدتي شب‌ادراري پيدا كند، ناخن بجود و... اين حالت‌ها بيشتر وقت‌ها موقت است در نتيجه نگراني‌ خاصي نبايد ايجاد كند. فقط اطرافيان بايد آگاه باشند كه هر وقت بچه بي‌قراري كرد، چطور او را سرگرم كنند، چطور با او بازي كنند و اجازه دهند هر بازي‌اي دوست دارد، انجام دهد؛ چون مثلا كودكي كه شاهد تصادفي بود، ممكن است دلش بخواهد مدام ماشين‌بازي و اين صحنه تصادف را دوباره بازي كنند. نبايد نگران اين قضيه بود چون هرچه بيشتر اين كار را انجام دهد، زودتر حالش بهتر خواهد شد. بچه‌اي كه مي‌تواند حرف بزند، هر چه بيشتر حرف بزند و بچه‌اي كه كلام ندارد، هر چه بيشتر بازي‌هاي مرتبط انجام ‌دهد و بيشتر بازي كند، زودتر قضيه برايش تمام مي‌شود ولي گاهي اطرافيان مي‌ترسند؛ سريع ماشين‌ها را جمع مي‌كنند يا به محض اينكه بچه مي‌خواهد در مورد آنچه رخ داده حرف بزند، حرف را عوض مي‌كنند. اين كار اشتباه است چون حرف‌هايش دردلش مي‌ماند و زماني كه عزاداري همه تمام شده، او هنوز دارد اين قضيه را حل مي‌كند! در ادامه، به چند نکته مهم درباره برخورد با کودکان در چنين شرايط حساسي اشاره مي‌کنم:• اگر پرسيد مامانم كجاست: ممكن است بچه سوال كند مامان كجاست؟ اطرافيان مي‌توانند در پاسخ بگويند تصادف بدي اتفاق افتاده و مامان ديگه نمي‌ياد. هيچ‌وقت نبايد اميدواري بيهوده به بچه داد كه مدام در انتظار بماند که مثلا امروز مامان مي‌ياد، فردا مي‌ياد يا... بايد به او بگويند: «درست است كه مامان نيست ولي بابا هست و ما هستيم. تو تنها نمي‌ماني و هميشه در كنارت خواهيم بود.» چشم به راه ‌نگه‌داشتن كودك، عواقب ناخوشايندي ‌خواهد داشت و ممكن است مدام بپرسد: «پس كي مامان مي‌ياد؟» بچه‌هاي كوچك‌تر بعد از چنين وقايعي معمولا اختلال خواب و بدرفتار‌ي‌هايي پيدا مي‌كنند. بايد اين رفتارها تحمل شود و فردي كه رابطه عاطفي نزديك‌تري دارد،‌ سعي كند كه به او نزديك شود. اگر ممكن است، خيلي بهتر است در خانه‌اي باشند كه قبلا در آن بوده‌اند تا كودك يكباره با تغييرات زيادي مواجه نشود. شب بتواند در اتاق و تخت‌ خودش بخوابد كه فكر نكند يكباره همه زندگي زير و رو شده است و حالا كه مامان نيست، اتاقم هم نيست، اسباب‌بازي‌‌هايم هم نيست و همه‌چيز تغيير كرده! در اين صورت تحمل برايش سخت‌تر است.• اگر سن كودك بالاتر باشد: اگر سن بچه‌اي كه دچار چنين مشكلي شده بالاتر باشد، چون كلام بيشتري دارد و مي‌تواند درباره موضوع حرف بزند، اوضاع كمي بهتر است ولي امكان دارد احساس گناه سراغش بيايد و مثلا تصور كند چون او با مامانش حرف زده، حواسش پرت شده و تصادف كرده! پس بايد در اين كودكان حواسمان به اين حس گناه باشد و برايشان توضيح دهيم آنچه اتفاق افتاده، ربطي به كسي ندارد و هركس به دليلي فوت مي‌كند؛ يكي پير مي‌شود، يكي مريض مي‌شود و يكي هم در حادثه تصادف از بين مي‌رود و هيچ‌كس هم مقصر نيست. اين بچه‌ها معمولا حالت‌هاي متفاوتي را نشان مي‌دهند، ممكن است يك لحظه گريه كنند، يك لحظه بخندند و با بچه‌ها بازي كنند. بايد اجازه بدهيم اگر كودك مي‌خواهد گريه كند يا در مورد اين موضوع حرف بزند، حرف بزند يا گريه كند. حتي ممكن است دلش بخواهد برود در مراسم شركت كند. اگر مراسم نرم و لطيف است و بچه خيلي تمايل دارد، بايد اجازه اين كار را به او داده شود و اگر ميان مراسم خواست بيرون برود، بايد يك نفر كنارش باشد و او را برگرداند. پدر يا مادري كه زنده ‌مانده، بايد كم‌كم بچه را به روال عادي زندگي برگرداند و آنچه قبلا والد ديگر يا خودش براي بچه‌ انجام مي‌داده‌اند، انجام دهد مثلا او را به پارك ببرد يا به ياد مادر يا پدر از دست رفته بادبادك هوا كنند و... هرچه صحنه‌اي كه بچه شاهد آن بوده ناگوارتر باشد، واكنش استرس هم شديدتر خواهد بود. اگر مادري بيمار و مدت زيادي در بيمارستان بستري باشد، كودك كم‌كم به دور بودن از او عادت مي‌كند و بهتر مي‌تواند فقدانش را تحمل كند، اما اوضاع كودكي كه ناگهاني و جلوي چشمش مادرش را از دست مي‌دهد، متفاوت و واكنش‌هاي ناگهاني و استرس‌هايش بسيار شديدتر خواهد بود. مهم اين است كه نزديكان از اين موضوع آگاه باشند و به او فرصت دهند. آنها بايد بدانند زمان لازم است تا اين كودك حال بهتري پيدا كند و حداقل چند ماه طول مي‌كشد تا اين اتفاق بيفتد.• حمايت زياد هم خطرناك است: به هيچ‌وجه نبايد افراطي به كودك محبت كرد و بايد آنچه قبلا انجام مي‌داده، پس از مدتي انجام دهد مثلا اگر هر شب بايد مسواك مي‌زده، حالا هم اين كار را انجام دهد يا تكاليفش را انجام دهد در غير اين صورت بعدها به ضرر او و خود اطرافيان تمام خواهد شد چون آنها مي‌خواهند بالاخره به زندگي عادي برگردند و بچه هم بايد به مدرسه و زندگي عادي برگردد و ادامه بخشيدن همه‌چيز و ناديده گرفتن رفتارها، كار را در آينده براي برگردانندن او به روال عادي زندگي سخت مي‌كند. چگونه با اختلال انطباقي و اختلال استرس پس از سانحه برخورد کنيم؟ بايد به او کمک کنيم گريه کند دكتر حامد محمدي‌كنگراني روان‌پزشك، عضو کميته روان‌درماني و رسانه انجمن روان‌پزشکان معمولا دو اختلال روان‌پزشکي به نام «اختلال انطباقي» و اختلال «استرس پس از سانحه» (PTSD) در کساني که يکي از نزديکانشان را از دست مي‌دهند؛ اتفاق مي‌افتد. اختلال انطباقي، زماني اتفاق مي‌افتد که فرد با واقعه ناراحت‌کننده‌اي در زندگي‌اش مواجه شود. اين اتفاق ناراحت‌کننده مي‌تواند از دست دادن کار، مقام، همسر، فرزند و... باشد. اين اختلال همان چيزي است که مردم به آن سوگواري يا عزاداري مي‌گويند و معمولا دوره‌اي 6 ماهه با علايم اضطراب، افسردگي، پرخاشگري و... دارد، اما اختلال استرس پس از سانحه، زماني که فرد با صحنه‌اي که يا خودش يا عزيزش را در حال مرگ يا از هم پاشيدگي (مثلا ببيند خود يا يکي از نزديکانش در دريا در حال غرق شدن است) مي‌‌بيند، بروز مي‌کند و علايم آن از اختلال انطباقي بسيار شديدتر است. آنچه براي آقاي بنيامين بهادري رخ داده هم همين اختلال را در پي دارد. البته 2 روايت درباره اين حادثه وجود دارد؛ برخي مي‌گويند همسرش در همان روز تصادف در بيمارستان از دنيا رفته و برخي نوشته بودند همسرش را به بيمارستان مي‌رساند و بعدش به او خبر مي‌دهند از دست رفته است. به هر حال، چون او جلوي چشمش ديده که همسرش دچار آسيبي شده که مرگ را به دنبال داشته، بعيد نيست اختلال استرس پس از سانحه در او بروز ‌کند. • فلاش‌بک: يکي از مهم‌ترين مشکلاتي که افراد دچار اين اختلال را درگير مي‌کند، فلاش‌بک است يعني فرد مدام به شکل‌هاي مختلف صحنه تصادف را جلوي چشمش مي‌بيند، چه در خواب و چه در بيداري و بعد علايم شديد اضطرابي و بي‌قراري پيدا مي‌کند. خيلي از افراد دچار استرس پس از سانحه تا مدت‌هاي طولاني از قرار گرفتن در موقعيت‌هاي مشابه سانحه‌اي که اتفاق افتاده، خودداري مي‌کنند. مثلا ممکن است بنيامين مدت‌ها دلش نخواهد از اتوبان همت بگذرد يا حاضر نباشد پژو206 يا ماتيز سوار شود و وقتي اين اتومبيل‌ها را مي‌بيند، دچار اضطراب شود. حالا اگر همسرش را به بيمارستان رسانده و فرداي آن روز خبر درگذشت او را شنيده باشد (طبق روايت دوم)، موضوع کمي متفاوت مي‌شود چون ممکن است علاوه بر احساس‌هاي بدي که گفتيم، عذاب وجدان هم به او اضافه شود مثلا حس کند در حق همسرش کوتاهي کرده يا فکر کند من بايد پشت فرمان مي‌نشستم نه او يا من بايد پيش او در بيمارستان مي‌ماندم و... البته همه آنچه مي‌گوييم، قضاوت در مورد کسي است که نمي‌دانيم داستان حقيقي آنچه برايش رخ داده، دقيقا چه بوده است. • اجازه گريه: يکي از اولين واکنش‌هايي که چنين افرادي نشان مي‌دهند، انکار است. يعني اصلا باور نمي‌کنند چنين اتفاقي افتاده و به همين علت سکوت مي‌کنند. سکوت بسيار نگران‌کننده است و خواندم که بنيامين هم گفته من شوکه شده‌ام و گريه مي‌کرده است. البته اينکه فردي که دچار چنين اتفاقي شده گريه کند، بسيار خوب است چون عواقب سوگواري بدون گريه و با سکوت بسيار شديدتر خواهد بود.آنچه قديمي‌ها مي‌گفتند و معتقد بودند عزادار بايد گريه کند تا خالي شود، کاملا از نظر علمي ثابت شده و فرد بايد احساساتش را نشان دهد. بايد بگذاريم داد بزند و هر چه مي‌خواهد بگويد. حتي ما در درمان سوگ‌هاي خيلي شديد، مخصوصا اگر بيمار دچار علايم استرس پس از سانحه باشد، او را با اتفاقي که افتاده رودررو مي‌کنيم تا گريه کند. • درمان استرس پس از سانحه: مهم‌ترين وظيفه اطرافيان کسي که واقعه‌اي مانند آنچه براي بنيامين اتفاق افتاده از سر گذرانده، اين است که مواظب باشند دچار اختلال استرس پس از سانحه نشود يعني بايد او را طوري حمايت کنند که بتواند احساساتش را بروز دهد و جلوي اين کار را نگيرند چون صحنه‌اي که باعث مرگ همسرش شده، ديده است. تفاوت کسي که صحنه حادثه‌اي که براي عزيزش اتفاق افتاده مي‌بيند با کسي که اين صحنه را نديده، اين است که دومي چون شاهد حادثه نبوده، دچار سوگ مي‌شود ولي آسيب کمتري مي‌بيند. ديدن حادثه، بيماري را بيشتر مي‌کند و عذاب وجدان و فلاش‌بک مزيد بر علت مي‌شود و هر چيز ممکن است باعث شود اين صحنه براي فرد تکرار شود. • وقتي فرد مقصر باشد: بنيامين در اين سانحه مقصر نبوده، با وجود اين ممکن است با خود بگويد که کاش نمي‌گذاشتم همسرم پشت فرمان بنشيند. معمولا اين يک مکانيسم دفاعي است چون در واقعيت فرد کوتاهي نکرده است. معمولا اين افراد از اينکه چرا عزيزشان را از دست داده‌اند عصباني‌اند و ممکن است بگويند او حق نداشت بميرد و مرا تنها بگذارد! برخي هم اين خشم را به خود برمي‌گردانند و مثلا مي‌گويند من حق نداشتم بگذارم او رانندگي کند و اين احساس گناه هم البته غيرواقعي است. اما گاهي واقعا فرد اشتباه و کوتاهي مي‌کند. مثلا هنگام رانندگي، با سرعت غيرمجاز رانده و باعث تصادف شده است. در اين صورت عذاب‌وجدان تا حدي جنبه واقعيت پيدا مي‌کند و متاسفانه آثارش بسيار شديدتر خواهد بود. البته ممکن است فرد در ميزان تقصير و اشتباهش اغراق هم کند ولي هر چقدر تقصير و احساس گناهش واقعي‌تر باشد، آسيبي که مي‌بيند بيشتر و زماني که علايم روان‌پزشکي را نشان مي‌دهد طولاني‌تر است و فلاش‌بک‌ها و درمانش هم سخت‌تر خواهد بود چون خود را قاتل مي‌بيند و ممکن است مدام با خود تکرار کند که «من کشتمش!». در اين حالت دست درمانگر و اطرافيان در کمک به او هم بسته است و گاهي آثار منفي رواني تا آخر عمر باقي مي‌ماند. • مدت درمان سوگواري: در مورد افراد دچار اختلال انطباقي و سوگواري‌هاي معمولي که فرد عزيزش را جلوي چشمش از دست نداده، معمولا از نظر علمي دوره سوگواري را 6 ماهه در نظر مي‌گيرند که ممکن است کمتر يا کمي بيشتر هم باشد. اولين مرحله آن، انکار و شوک است که زمان مشخصي برايش تعيين نشده ولي مي‌توانيم با قاطعيت بگوييم هر چقدر طولاني‌تر باشد، زمان و درمان سوگواري طولاني‌تر و سخت‌تر خواهد شد. اين موضوع به شخصيت فرد، حادثه‌اي که اتفاق افتاده، ميزان وابستگي، نوع شنيدن خبر فوت و... بستگي دارد. در اين حالت، اطرافيان بايد آرام‌آرام فرد را با واقعيت روبرو کنند. متاسفانه برخي از سر دلسوزي مدام مي‌گويند اصلا حرف اين موضوع را نزنيم در حالي که بايد درباره اين موضوع حرف زد. اين دوره در افراد استرس پس از سانحه سخت‌تر مي‌گذرد و اتفاقا يکي از درمان‌هاي مهمش، گروه درماني است. يعني اشخاصي که مصيبت‌هاي مشابه ديده‌اند، بايد دور هم بنشينند و درباره مصيبت‌هايشان حرف بزنند. پس بايد اجازه داد افرادي مانند اين خواننده کشورمان که دچار چنين رويدادي مي‌شوند، در اين باره حرف بزنند و خيلي مهم است که به روان‌درمانگر هم مراجعه کنند اما اوايل که شرايطشان براي اين کار چندان مطلوب نيست، فردي که به آنها نزديک است، مخصوصا اگر خودش چنين اتفاقي را تجربه کرده باشد، مي‌‌تواند با او حرف بزند. • اگر انکار تمام نشود: اگر مرحله انکار طولاني شود، مراحل بعد مثل خشم، چانه‌زني، افسردگي و... هم بيشتر طول مي‌کشد. برخي افراد از مرحله انکار رد نمي‌شوند و اختلال‌هاي شديدي پيدا مي‌کنند و درمان طولاني‌مدت لازم دارند و حتي کار به بستري مي‌کشد. ماندن در مرحله انکار، مکانيسم دفاعي نابالغ است و فرد ممکن است دچار توهم و هذيان و «سوگ متضاد» در اين شرايط شود. اين سوگ در کساني که در مراسم ختم عزيز از دست رفته‌شان مي‌خندند و وارد فاز اختلال دوقطبي مي‌شوند و با مکانيسم دفاعي شديد اصلا مرگ فرزند يا همسرشان را انکار مي‌کنند، ديده مي‌شود. آنها حتي ممکن است در مراسم ختم فرزندشان بخندند، آرايش کنند، لباس مهماني بپوشند و بگويند عروسي او است! معمولا در اين صورت درمان دارويي و بستري لازم است. اين اتفاق زماني مي‌افتد که يا فاجعه خيلي شديد بوده يا فرد استعداد ابتلا به اين بيماري را از نظر ژنتيکي يا به دليل حمايت خانوادگي ناقص داشته باشد. دقيقا به همين دليل هم مي‌گوييم عزادار را به گريه و حرف زدن تشويق کنيد. • حمايت بيش از حد، ممنوع: فرد داغدار به شدت مستعد وابستگي است و وقتي از او حمايت بيش از حد شود، از رويارويي با فاجعه‌اي که رخ داده، زيادي محافظت و به اطرافيان وابسته مي‌شود. اين در حالي است که بالاخره بايد به زندگي عادي برگردد و بعد از مدتي کساني که اطراف او هستند، سر خانه و زندگي‌شان برمي‌گردند و نمي‌توانند تا ابد پيش او بمانند. وقتي ناگهان دور فرد خالي مي‌شود، وسط فاجعه‌اي که همه تا حالا مواظب بودند با آن روبرو نشود، رها مي‌شود و اوضاع چندان خوب پيش نخواهد رفت. پس حمايت بايد کاملا علمي باشد. حمايت بيش از حد، ‌باعث مي‌شود کسي که عزيزي را از دست داده، رويارويي عيني با فاجعه را عقب بيندازد و معمولا دوره درمان و بازگشت او به زندگي، طولاني‌تر خواهد شد. حمايت علمي خوب است ولي حمايتي که نتوانيم آن را ادامه دهيم، کار را خراب‌تر مي‌کند. حرف آخر کلپتون، نادري، ياسپرس و يالوم دكتر محمد کياسالار سردبير حالا 22 سال از آن روز گذشته ولي هنوز اگر از «اريک کلپتون» بپرسيد بدترين روز زندگي‌اش کي بوده، مي‌گويد 20 مارس 1991؛ روزي كه پسر 4 ساله‌اش، «كانِر»، از پنجره باز و بي‌حفاظ طبقه پنجاه‌وسوم برجي در نيويورك سقوط کرد و جان داد. «لوري دلسانتو» هم تا دنيا دنياست، آن روز را فراموش نمي‌کند: «مگر مادر مي‌تواند مرگ فرزند را فراموش کند؟ آن روز قرار بود سه‌نفري برويم سيرک. منتظر بوديم «اريک» بيايد دنبالمان. من داشتم حاضر مي‌شدم و «کانر» هم توي اتاقش بازي مي‌کرد. ناگهان صداي جيغ خدمتکار بلند شد. دويدم طرف اتاق... کار از کار گذشته بود. انگار فلج شدم. افتادم روي زمين. بي‌اختيار جيغ مي‌کشيدم. چند دقيقه بعد، «اريک» هم رسيد. سرآسيمه و پريشان. نه حرف مي‌زد، نه اشک مي‌ريخت. بهت‌زده بود...» بهت‌زدگي او به درازا کشيد. «اريک کلپتون» 10 ماه خانه‌نشين شد، تا اينکه در ژانويه 1992 با ترانه «اشك در بهشت» که در سوگ «کانر» سروده بود، دوباره آفتابي شد و جوايز «گرمي» و «ام‌تي‌وي» را درو کرد: «اگه توي بهشت همديگه رو ببينيم آيا تو منو به ياد مياري؟ يعني بازم همه چي مثل قبل مي‌شه؟ يعني تو بهم كمك مي‌كني روي پاهام وايسم؟... گاهي روزگار آدم رو از پا در مياره گاهي روزگار آدم رو به التماس ميندازه ولي من يقين دارم كه اون طرف، آرامش مطلقه من يقين دارم كه توي بهشت هيچ اشكي در كار نيست...» دو سال پيش، دوهفته‌نامه «رولينگ استون» در فهرستي که از «صد گيتاريست برتر تمام دوران‌ها» منتشر کرد، «اريک کلپتون» را در رتبه دوم نشاند و نوشت: «خيلي‌ها بر اين باورند که لحن ساز و صداي او بعد از آن حادثه تلخ تغيير کرد.» واقعا اينطور است؟ «خيلي بيشتر از اين! آن حادثه، نگاهم را به زندگي عوض کرد.» و جاي تعجب نيست. در همين حوالي خودمان، همين دو هفته پيش، يکي از چهره‌هاي خوشنام تئاتر کشورمان داغدار شد. «عليرضا نادري»، «سينا»ي 24 ساله‌اش را از دست داد. او هم در سوگ پسرش همين مضمون را به زبان آورد: «ماجراي بيماري و درگذشت «سينا» بار ديگر مرا متولد کرد. اين حرف، اغراق نيست. شاعرانه نيست. حقيقتي است که وجود دارد.» کارل ياسپرس، فيلسوف آلماني، مواجهه با مرگ را «نقطه عطف زندگي» مي‌دانست؛ فرصتي براي کشف حقيقت، رشد آگاهي، درک عميق‌تر جهان و شناخت دقيق‌تر خودمان. او معتقد بود وقتي زندگي ما، مثلا به دليل ابتلا به يک بيماري صعب‌العلاج، در «وضعيت مرزي» قرار مي‌گيرد، دو انتخاب خواهيم داشت؛ يکي انفعال و فرو رفتن در غم و اندوه و ديگري پذيرش و درک حقيقت و «جهش معرفتي». اروين يالوم، روان‌پزشک 82 ساله آمريکايي که يکي از بهترين آثارش (خيره به خورشيد) را به «غلبه بر هراس از مرگ» اختصاص داده، در فصل اول کتابش جملاتي دارد که احتمالا بهترين پايان‌بندي براي اين يادداشت است: «شايد بپرسيد اصلا چرا بايد به چنين موضوع ناخوشايند و ترسناکي بپردازيم؟ چرا به خورشيد خيره شويم؟ چرا به پند آدولف مه‌ير، پيشکسوت روان‌پزشکي آمريکا، گوش نکنيم که مي‌گفت جايي را که نمي‌خارد، نخارانيد... اما خارش مرگ مدام حس مي‌شود، پيوسته با ماست... من به عنوان کسي که با مرگ فاصله چندان زيادي ندارد و به عنوان روان‌پزشکي که چند دهه با اضطراب مرگ سر و کار داشته‌ام، با تمام وجود احساس مي‌کنم که رويارويي ما با مرگ نه تنها درِ جعبه پاندورا* را باز نمي‌کند، بلکه درِ زندگي سرشارتر و کرداري توام با شفقت را به روي ما مي‌گشايد.» * پاندورا، در اساطير يوناني، نخستين زن روي زمين است. او درِ جعبه‌اي را که پر از بلاهاي جهان بود، گشود و بلا در زمين پراکنده شد؛ تنها اميد در جعبه باقي ماند تا تسلاي بشر باشد. (ويل دورانت) سلامتیران