پایگاه خبری تحلیلی بازی دراز ۰۷:۲۵ - ۱۳۹۵/۰۲/۱۲
به مناسبت سالروز شهادت معلم شهید؛

نگاهی به سخنان کمتر شنیده شده شهید مرتضی مطهری(ره)/ از ممنوعیت استفاده ابزاری از زنان تا بحث تاریخی آزادی عقیده

شهید مطهری گفته است: مسئله آزادى عقيده، امروز به عنوان حقى از حقوق بشر شناخته شده. مى ‏گويند حقى است طبيعى و فطرى كه هركسى اختيار دارد هر عقيده‏اى كه دلش مى‏ خواهد انتخاب كند. ولى اساس اين حرف دروغ است.

به گزارش بازی دراز، 

به نقل از شبکه اطلاع رسانی مرصاد، شهید مطهری یکی از بزرگترین متفکرین اسلامی معاصر بود که نظرات وی پس از شهادت ایشان نیز مورد استفاده دانشگاهیان و حوزویان قرار می گیرد.

 

ایشان با طرح نظرات نو مبتنی بر اسلام به عنوان چهره ای علمی توام با ریشه های مذهبی برای جامعه شناخته می شود.

 

در ادامه برخی از نظرات این متفکر که کمتر شنیده شده آمده است.

 

تفکیک جنسیتی از نظر شهید مطهری:

 

شهید مطهری گفته است:

 

"بنكدار به جاى اينكه بكوشد جنس بهتر و مرغوبتر براى مشتريان خود تهيه كند، يك مانكن را به عنوان فروشنده مى‏ آورد، نيروى زنانگى و سرمايه عصمت و عفاف او را استخدام مى‏ كند و وسيله پول درآوردن و خالى كردن جيب ها قرار مى‏ دهد... يك دختر خوشگل فروشنده با ادا و اطوار و ژست هاى زنانه و در معرض قراردادن جاذبه جنسى خود مشترى را جلب مى ‏كند. بسيارى از افراد كه اصلًا مشترى نيستند براى اينكه چند دقيقه با او حرف بزنند يك چيزى هم مى‏ خرند.
آيا اين فعاليت اجتماعى است؟ آيا اين تجارت است يا كلاهبردارى و رذالت؟"

 

"مى‏ گويند زن را توى كيسه سياه نپيچيد. ما نمى‏ گوييم زن خود را در كيسه سياه بپيچيد ولى آيا بايد طورى لباس بپوشد و در اجتماع عمومى ظاهر شود كه برجستگى پستانهايش را هم به مردان شهوتران و چشم چران نشان بدهد و از آن‏طور كه هست بهتر و جاذبتر براى آنها جلوه دهد؟ از وسائل مصنوعى در زير لباس استفاده كند تا چاقى و زيبايى مصنوعى را هم براى فريفتن و دل ربودن مردان بيگانه به مدد بگيرد؟... اين كفشهاى پاشنه بلند براى چيست؟ جز براى اين است كه حركات ماهيچه‏ هاى كفل را به ديگران نشان دهد؟ آيا لباسهايى كه نازك كارى ‏ها و برجستگي هاى بدن را نشان مى‏ دهد جز براى تهييج مردان و براى صيادى است؟ عملًا غالب خانم هايى كه از اين نوع كفشها و لباسها و آرايش ها استفاده مى ‏كنند تنها مردى را كه در نظر نمى‏ گيرند شوهران خودشان است...

 

غريزه خودآرايى و شكارچى‏گرى در زن غريزه عجيبى است. اگر دختران در اجتماعات عمومى لباس ساده بپوشند، كفش ساده به پا كنند، با چادر يا با پالتو و روسرى كامل به مدرسه و دانشگاه بروند، آيا در چنين شرايطى بهتر درس مى‏ خوانند يا با وضعى كه مشاهده مى‏ كنيم؟ اصولًا اگر التذاذهاى جنسى و منظورهاى شهوانى در كار نيست چه اصرارى است كه بيرون رفتن زن به اين شكل باشد؟ چرا اصرار مى‏ ورزند كه دبيرستانهاى مختلط به وجود آورند؟

 

به وسيله پرده‏اى از يكديگر جدا باشد و فقط استادى كه پشت تريبون قرار مى ‏گيرد مشرف بر هر دو باشد. آيا بدين طريق درس خواندن چه اشكالى دارد؟"

 

مجموعه آثار. جلد 19 ص 453

 

آزادی عقیده

 

شهید مطهری گفته است:

 

مسئله آزادى عقيده، امروز به عنوان حقى از حقوق بشر شناخته شده. مى ‏گويند حقى است طبيعى و فطرى كه هركسى اختيار دارد هر عقيده‏اى كه دلش مى‏ خواهد انتخاب كند. ولى اساس اين حرف دروغ است. بشر حق فطرى و حق طبيعى دارد ولى حق‏ طبيعى و فطرى بشر اين نيست كه هر عقيده‏اى را كه انتخاب كرد، به موجب اين حق محترم است. اسلام مى ‏گويد انسان محترم است ولى آيا لازمه احترام انسان اين است كه انتخاب او محترم باشد؟! يا لازمه آن اين است كه استعدادها و كمالات انسانى محترم باشد؟

 

ملاك شرافت و احترام و آزادى انسان اين است كه انسان در مسير انسانيت باشد. انسان را در مسير انسانيت بايد آزاد گذاشت نه انسان را در هر چه خودش انتخاب كرده بايد آزاد گذاشت ولو اينكه آنچه انتخاب مى ‏كند برضد انسانيت باشد. كسانى كه اساس فكرشان در آزادى انسان آزادى خواست انسان است يعنى هرچه انسان بخواهد در آن آزاد باشد، گفته‏اند: «انسان در انتخاب عقيده آزاد است.» بسا عقيده‏اى كه انسان انتخاب مى‏ كند بر ضد انسان و بر ضد خودش است.

 

بعد ما بگوييم چون اين انسان اين زنجير را خودش به دست و پاى خودش بسته و اين، اراده و خواست اوست آزاد است؛ چون به دست خودش زنجير را به دست و پاى خودش بسته است حقوق بشر اقتضا مى‏كند كه ما اين زنجير را از دست و پايش باز نكنيم. چون خودش مى‏گويد باز نكن، باز نكن. اين كه حرف نشد!

 

داستان معروفى است: مى‏ گويند مردم دهى مبتلا به خارش بدن بودند. طبيبى اتفاقاً آمد از آن ده عبور كند، بيمارى اينها را شناخت و دواى اين بيمارى را مى ‏دانست. ولى اينها به اين بيمارى عادت كرده و انس گرفته بودند، و خو گرفته بودند كه دائماً بدن خودشان را خارش بدهند. طبيب گفت من حاضرم شما را معالجه كنم، به خيال اينكه همه، پيشنهاد او را مى ‏پذيرند. داد و فرياد مردم بلند شد كه بلند شو از اينجا برو! تو از جان ما چه مى‏خواهى؟! ولى طبيب مى ‏دانست كه اينها مريض هستند، و به تدريج با لطايفى ابتدا توانست يك نفر را بفريبد و او را معالجه كند. بعد كه آن شخص معالجه شد ديد حالا چه حالت خوبى دارد! اين چه كارى بود كه دائماً داشت زير بغل يا سينه و يا پايش را مى‏ خاراند. به همين ترتيب افراد ديگرى را نيز معالجه كرد تا يك نيرويى پيدا كرد. وقتى كه نيرو پيدا كرد همه را مجبور به معالجه كرد. حالا آيا مى‏ شود گفت كه اين طبيب كار بدى كرد و مردم دلشان آن‏طور مى‏خواست؟! دلبخواهى كه ملاك نشد! ممكن است انسانى از روى جهالت دلش بخواهد مريض بشود.

 

داستان ديگرى را ملاى رومى نقل مى‏كند كه با اين بيت آغاز مى‏ شود:
         

عاقلى بر اسب مى‏ آمد سوار             بر دهانِ مرده‏اى مى‏رفت مار

 

داستان اين است كه يك آدم عاقل فهميده ‏اى سوار بر اسب بود. رسيد به نقطه‏ اى كه درختى در آنجا بود و مرد عابرى زير سايه اين درخت خوابيده بود، خيلى هم خسته بود، همين جور گيج افتاده بود و در حالى كه خُرخُر مى ‏كرد دهانش باز مانده بود. اتفاقاً مقارن با آمدن اين سوار، يك كرمى آمده بود گوشه لب اين آدم.

 

يك وقت سوار ديد اين كرم رفت توى دهان اين شخص و او هم همان‏طور كه گيجِ خواب بود كرم را بلعيد. سوار، آدم واردى بود، مى ‏دانست كه اين كرم مسموم است و اگر در معده اين شخص باقى بماند او را خواهد كشت. فوراً از اسب پياده شد و او را بيدار كرد. ديد اگر به او بگويد كه اين كرم رفته توى معده‏ات، ممكن است باور نكند و اگر هم باور كند وحشت كند و خود اين وحشت او را از پا درآورد. يك چماقى هم‏ دستش بود. ديد راهش منحصر به اين است: او را به زور از خواب بلند كرد. آن شخص نگاه كرد ديد يك آدم ناشناسى است. گفت: چه مى ‏خواهى؟ گفت: بلند شو! گفت: چه كار با من دارى؟ ديد بلند نمى‏ شود، چند تا به كلّه‏اش زد. از جا پريد. سوار يك مقدار سيب گنديده و متعفن را كه در آنجا بود به او داد كه قى‏ آور باشد. گفت: اين سيبها را به زور بايد بخورى. هرچه گفت: آخر چرا بخورم؟ گفت: بايد بخورى؛ با همان چماق محكم زد توى كلّه‏اش كه بايد بخورى. آن سيبها را توى حلقش فرو كرد. بعد پريد روى اسب خودش و به او گفت: راه برو! گفت: آخر مقصودت چيست؟ كجا بروم؟ سوابق من و تو چيست؟ بگو دشمنى تو از كجاست؟ من با تو چه كرده‏ ام؟ شايد مرا با دشمن خودت اشتباه كرده ‏اى. گفت: بايد بدوى. خواست كوتاهى كند، زد پشت كلّه‏اش و گفت: بدو! عابر داد مى ‏كشيد و گريه مى‏ كرد اما چاره ‏اى نداشت بايد مى ‏دويد (مثل اينهايى كه ترياك مى‏ خورند، مى‏ دوند براى اينكه قى كنند). به سرعت او را به سينه اسب انداخت و آنقدر دواند كه حالت استفراغ به او دست داد. نشست استفراغ كرد، سيبها آمد، همراهش كرم مرده هم آمد.

 

گفت: آه اين چيست؟ سوار گفت: راحت شدى. براى همين بود. گفت: قضيه از چه قرار است؟ گفت: اصلًا من با تو دشمن نبودم. قضيه اين بود كه من از اينجا مى‏ گذشتم، ديدم اين كرم رفت توى حلق تو و تو در خواب سنگينى هستى و اگر يك ساعت مى‏ گذشت تلف مى‏ شدى. ابتدا موضوع را به تو نگفتم، ترسيدم وحشت كنى. براى اينكه قى كنى اين سيب گنديده‏ ها را به تو خوراندم سپس تو را دوانيدم.

 

حالا كه قى كردى ما ديگر به تو كارى نداريم، خداحافظ. عابر مى‏ دويد و پايش را مى‏ بوسيد، نمى ‏گذاشت برود، مى‏ گفت: تو فرشته‏ اى، تو را خدا فرستاده است، تو چه آدم خوبى هستى!

 

انسان حقوقى دارد ولى حقوق انسانى و آزادي هاى انسانى، يعنى در مسير انسانى. بشر وقتى كارش برسد به جايى كه اين اشرف كائنات كه بايد همه موجودات و مخلوقات را در خدمت خودش بگيرد و بفهمد  اين چوب و اين سنگ و اين درخت و اين طلا و اين نقره و اين فولاد و اين‏ آهن و اين كوه و اين دريا و اين معدن و اين همه چيز بايد در خدمت تو باشد و تو تنها بايد خداى خودت را پرستش كنى و بس، يك چنين موجودى بيايد خرما يا سنگ يا چوب را پرستش كند، اين، انسانى است كه به دست خودش از مسير انسانيت منحرف شده. چون از مسير انسانيت منحرف شده، به خاطر انسانيت و حقوق انسانيت بايد اين زنجير را به هر شكل هست از دست و پاى او باز كرد؛ اگر ممكن است، خودش را آزاد كرد، اگر نه، لااقل او را از سر راه ديگران برداشت. 

 

مجموعه ‏آثار استاد شهيد مطهرى، ج‏26، ص: 355