پایگاه خبری تحلیلی بازی دراز ۱۲:۵۵ - ۱۴۰۴/۱۱/۱۳

روی ما دهه نودی‌ها هم حساب کن

بازی دراز 1404:همان‌جا نگاهم به پسربچه‌ای حدود شش، هفت ساله افتاد که با قد کوتاهش میان جمعیت ایستاده بود و پلاکاردی در دست داشت؛ رویش نوشته بود: «رو ما دهه نودی‌ها هم حساب کن». معصومیت نگاهش و جدیت دست‌های کوچکش دلم را لرزاند؛ انگار آینده‌ای ایستاده بود که آمده بود خودش را معرفی کند.

خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| چند روز پیش، وقتی مشغول تنظیم خبر بودم، تلفنم زنگ خورد. دوستم گفت: «یک سهمیه خانم دیدار با آقا داریم، می‌تونی بیایی؟» لحظه‌ای خشکم زد؛ باورم نمی‌شد. با هیجان گفتم: آره، جزو آرزوهایم است، قلبم پر از شوق و استرس بود؛ شب‌ها خواب به چشمم نمی‌آمد و تنها یک دعا در ذهنم تکرار می‌شد: «فقط یک لحظه بتوانم آقا را ببینم.»ساعت پنج صبح، با دلهره راه افتادم به سمت محلی که کارت ورود توزیع می‌شد. مسیر طولانی و ناآشنا بود و ترس از دیر رسیدن و از دست دادن لحظه دیدار، قلبم را می‌فشرد. تماس گرفتم و مطمئن شدم کارت ساعت هفت آماده است. وقتی کارت را گرفتم نفهمیدم خودم را چطور به حسینیه امام خمینی رساندم. وارد صف بازرسی شدم، احساس آرامش مختصری کردم، اما هنوز هیجان و استرس همراه من بود. پشت سرم ۲ خانم کارآفرین صحبت می‌کردند و آرزو داشتند چند کلمه با آقا سخن بگویند.

مادری هم همراه سه دختر کوچکش آمده بود او به یاد کاپشن صورتی‌های ایران که به دست دشمن شهید شده بودن بر تن دخترانش لباس صورتی پوشانده بود؛ برق شوق در نگاه همه موج می‌زد. بعد از بازرسی با قلبی پر از امید وارد حسینیه شدم.

فضا بی‌نظیر بود؛ جمعیتی مشتاق و عاشق که همه به عشق دیدن رهبر آمده بودند. مداحی شور و حرارت فضا را دوچندان کرده بود. من چشم به جایگاه دوخته، منتظر لحظه ورود آقا بودم.

 

کمی جلوتر، معلمی ایستاده بود و با شور به جمعیت نگاه می‌کرد. از دانش‌آموزان دهه نودی‌اش حرف می‌زد که عاشق رهبر و پرچم‌اند و هر روز درباره ایران و انقلاب سؤال می‌کنند. چشم‌هایش برق می‌زد و هر بار لبخند پر از حسرتی روی لبش می‌نشست؛ انگار می‌خواست همه‌شان را اینجا بیاورد تا این لحظه ماندگار را از نزدیک ببینند.

چند دانش‌آموز دبیرستانی کنار هم ایستاده بودند. یکی با لبخندی پر از شور گفت: «من اومدم اینجا تا به آقا بگم، نسل ما هنوز پای انقلاب است… نسل ما، نسل حاج قاسم است!»خنده و اشکشان با هم قاطی شده بود و حس می‌کردی هر لحظه برایشان بی‌تکرار و مهم است.

 

همان‌جا نگاهم به پسربچه‌ای حدود شش، هفت ساله افتاد که با قد کوتاهش میان جمعیت ایستاده بود و پلاکاردی در دست داشت؛ رویش نوشته بود: «رو ما دهه نودی‌ها هم حساب کن». معصومیت نگاهش و جدیت دست‌های کوچکش دلم را لرزاند؛ انگار آینده‌ای ایستاده بود که آمده بود خودش را معرفی کند.

در گوشه‌ای از حسینیه، پیرزنی را دیدم که با قدم‌هایی لرزان و دستانی ضعیف ولی محکم ایستاده بود. اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود و با صدای نرم اما راسخ گفت: «ما تا آخر پشت انقلاب هستیم.»هر حرکت کوچک او، هر نفس کوتاهش، نشان می‌داد که شاید توان جسمانی کمی دارد، اما اراده و وفاداری‌اش چقدر استوار و محکم است.

وقتی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای وارد شدند، جمعیت یک‌صدا «حیدر، حیدر» سر دادند. قلبم تند می‌زد، اشک در چشمانم حلقه زد و شور و هیجان جمعیت همه‌جا را پر کرده بود.

 

همان لحظه چیزی بیشتر از همه توجهم را جلب کرد؛ این‌بار بدون عصا بودند. ناخودآگاه به خانمی که کنارم ایستاده بود گفتم: «آقا بدون عصا اومدن…» لبخند زد و گفت: «یعنی محکم‌تر از همیشه.» همان لحظه حس کردم این تصویر خودش یک پیام است؛ پیامی بی‌کلام به دشمن که این رهبری و این ملت، با گذر زمان فرسوده نمی‌شوند. خون شهیدان ریشه‌های انقلاب را محکم کرده و هیچ اغتشاشی نمی‌تواند این کشور را از پا دربیاورد.

 

با اینکه در آخر سالن بودم، مستقیم ایشان را می‌دیدم و هر حرکتشان را با تمام وجود حس می‌کردم. شعار جمعیت که همزمان فضا را پر کرده بود، این بود: «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست.»

من به اطراف نگاه کردم؛ شور و هیجان جمعیت و چشم‌های پر امید هر کس، لحظه ورود آقا را خاص می‌کرد.

آقا سخنان خود را با یادآوری ۱۲ بهمن ۵۷ و ورود امام خمینی(ره) آغاز کردند و گفتند: «امام در میان همه تهدیدات با جرأت و قدرت وارد تهران شد و استقبال عظیم مردم، زمینه‌ساز شکل‌گیری نظامی نو شد.» ایشان حکومت پهلوی را فردی، استبدادی، ضددینی و وابسته خواندند و جمهوری اسلامی را نتیجه مجاهدت امام و ملت، مردمی و مبتنی بر دین دانستند.

رهبر انقلاب درباره دشمنی ۴۷ ساله آمریکا تأکید کردند: «مسئله در ۲ کلمه خلاصه می‌شود: آمریکا می‌خواهد ایران را ببلعد، اما ملت ایران و جمهوری اسلامی مانع هستند.» با پایان این جمله، موجی از تکبیر در حسینیه پیچید.ایشان افزودند که اگر این بار جنگی راه بیفتد، «جنگ منطقه‌ای» خواهد بود، اما ملت ایران تحت تأثیر تهدیدها قرار نمی‌گیرد.

سپس مثال خواستگاری را زدند: «طرف گفت رفتم خواستگاری همه چی تمام شده، ما دختر شما را می‌خواهیم، آنها گفتند غلط می‌کنید، حالا ملت ایران به طرف مقابل گفته غلط می‌کنید.» جمعیت یکپارچه خندید و شور حسینیه اوج گرفت.

 

آقا درباره پیشرفت‌های کشور و خودباوری ملت گفتند: «ملت ایران از دورانی که تحت سلطه قاجار و پهلوی در همه زمینه‌ها عقب‌افتاده بودند، امروز به توانایی‌های بزرگ دست یافته است. چه کسی باور می‌کرد روزی به جایی برسیم که حتی آمریکایی‌ها از سلاح‌های تولیدی ما کپی برداری کنند؟ این نتیجه اعتماد به نفس، امید و تلاش مردم است.»

ایشان تأکید کردند که ملت نباید از تهدیدهای دشمن بترسد و افزودند: «شروع‌کننده ما نیستیم و نمی‌خواهیم به کسی ظلم کنیم، اما اگر طمع کنند، مشت محکمی خواهند خورد.» تکبیر ممتد جمعیت، چند لحظه اجازه ادامه سخن را نداد.

 

رهبر انقلاب به جوانان اشاره کردند: «جوان ایرانی هم امید دارد و هم همت دارد و آینده را خواهد ساخت.» ایشان در ادامه فتنه دی را توضیح دادند و گفتند که اغتشاشگران ۲ دسته بودند: سردسته‌ها و پیاده‌نظام. حضور میلیونی مردم، همانند گذشته، شعله فتنه‌ها را به خاکستر تبدیل کرد.

آقا درباره امنیت کشور افزودند: «هدف اصلی دشمن برهم زدن امنیت است. وقتی امنیت نباشد، نه نان، نه تولید، نه آموزش و نه پیشرفت ممکن است.» ایشان از عملکرد نیروهای انتظامی و بسیج تقدیر کردند و تأکید کردند که «اگر حادثه‌ای برای کشور پیش بیاید، مردم با حضور خود آن را مدیریت خواهند کرد.»

ایشان به جنبه‌های خشونت‌آمیز فتنه اشاره کردند: «فتنه‌گران پشت بازاری‌ها پنهان شدند، شبه‌کودتا طراحی کردند و حتی برای کشته‌سازی نیروهای خودشان را هم به خطر انداختند. اما مردم با حضور میلیونی، شعله فتنه‌ها را خاموش کردند.»

 

وقتی از حسینیه بیرون آمدم، هنوز صدای تکبیر در گوشم بود. هوا سرد بود، اما دلم عجیب گرم بود؛ انگار چیزی بیشتر از یک دیدار نصیبم شده بود. حس می‌کردم حالا بهتر می‌فهمم چرا بعضی لحظه‌ها فقط خاطره نیستند، مسوولیت‌اند.