پایگاه خبری تحلیلی بازی دراز ۱۱:۴۱ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۶

هزار خانم کوچک و شروع یک مسئولیت شیرین

بازی دراز 1404:و چه تصویری زیباتر از این، هزار خانم کوچک در لباس سفید، که با خنده و شیطنت و دعا، قدم در راهی تازه می‌گذارند؛ راهی که از حیاط یک جشن شروع می‌شود و تا سال‌های سال در دل‌شان ادامه پیدا می‌کند.

به گزارش خبرگزاری فارس از اهواز، سفیدیِ چادرها از دور شبیه موجی آرام بود که در حیاط مرکز علمی امام حسین(ع) اهواز بالا و پایین می‌رفت؛ موجی از فرشته‌های کوچک که امروز قرار بود نام تازه‌ای بگیرند، مکلّف.حیاط پر بود از زمزمه، خنده‌های ریز و هیجان‌های یواشکی. هزار دخترِ اهواز، با چادرهای سفید گل‌دار و تورهای ظریف صورتی، کنار هم نشسته بودند؛ بعضی‌ها با دست‌های به هم گره خورده، بعضی با چشم‌هایی که برق می‌زد و بعضی هم با حالتی جدی‌تر از سن‌شان، انگار مسئولیت تازه‌ای روی شانه‌های کوچکشان نشسته باشد.

 

وسط جمع، دختری با تاجی از گل‌های سفید، آن‌قدر بلند می‌خندید که خنده‌اش مسری شده بود. دست می‌زد و با هیجان برای دوست کناری‌اش چیزی می‌گفت. شاید می‌گفت: دیدی مامانم گفت امروز دیگه خانم شدم؟ و قهقه دوستانش بالا می‌گیرد.

 

در ردیف‌های جلوتر، دخترکی با مقنعه صورتی، آینه کوچکی به شکل گل در دست گرفته بود. با دقت گوشه چادرش را مرتب می‌کرد و بعد، نیم‌نگاهی به خودش می‌انداخت؛ نه از سر خودنمایی، از سر ذوق. امروز قرار بود عکس بگیرد، قرار بود در خاطره‌ها بماند. صورتش جدی بود اما چشم‌هایش لبخند می‌زد. شاید در دلش می‌گفت: «نکند چادرم کج باشد؟ نکند وقتی نوبت دعا خواندن رسید، صدایم بلرزد؟»وقتی به جمع نگاه می‌کنی، انگار واقعا در میان هزار فرشته نشسته‌ای. سفیدی چادرها، گل‌های صورتی حاشیه‌ها، دست‌های کوچک که برای دعا بالا می‌رود، همه‌چیز حال‌وهوای آسمانی دارد؛ آسمانی که روی زمین پهن شده باشد.

 

صدای همهمه آرام می‌شود. مجری با صدایی گرم از خانم‌های کوچک دعوت می‌کند که برای لحظه‌ای چشم‌هایشان را ببندند. هزار جفت پلک روی هم می‌افتد. سکوتی لطیف میان جمع می‌نشیند؛ سکوتی که در آن، هر دختر شاید اولین گفت‌وگوی جدی‌اش با خدا را زمزمه می‌کند.یکی شاید گفته: خدایا کمکم کن نمازام قشنگ باشه.دیگری شاید خواسته: کمکم کن مامانم همیشه سالم باشه.و شاید یکی هم با همان زبان کودکانه‌اش گفته باشد: خدایا من سعی می‌کنم خوب باشم، تو هم کمکم کن.

 

در گوشه‌ای از حیاط، مادرها ایستاده‌اند. بعضی اشک‌شان را با گوشه روسری پاک می‌کنند. برای آن‌ها این جشن فقط رسیدن به سن تکلیف نیست؛ نشانه‌ای‌ست از بزرگ شدن دخترشان، از گذر زمان، از دیروزهایی که عروسک بغل می‌کرد و امروز چادر سفید سر کرده است.روی سن، روحانی جوانی با لبخند، از مسئولیت و مهربانی می‌گوید. از این‌که تکلیف یعنی توانستن، یعنی خدا به تو اعتماد کرده است. بچه‌ها با دقت گوش می‌دهند؛ البته دقتی که گاهی با نگاه به دوست کناری یا مرتب کردن گلِ روی چادر قطع می‌شود. یکی آرام به دیگری می‌گوید: یعنی از فردا باید همه نمازها رو کامل بخونیم؟و جواب می‌شنود: آره، مامانم گفت خدا امروز اسممون رو تو دفتر خانم‌ها نوشته.

 

جشن فقط سخنرانی و دعا نیست. خنده هست، سرود هست، دست‌زدن‌های هماهنگ هست. وقتی گروه سرود شروع می‌کند به خواندن از دختر بودن و بندگی، هزار صدا با هم همراه می‌شود. صداها آن‌قدر صادق و بی‌غل‌وغش‌اند که حتی اگر شعر را هم نشنوی، از لحن‌شان می‌فهمی که این شادی، از جنس دل است.در لحظه‌ای از مراسم، برف شادی در هوا پاشیده می‌شود؛ بارانی از ذرات سفید که مثل برف مصنوعی روی چادرها می‌نشیند. صدای جیغ کوتاه و خنده‌های ناگهانی بلند می‌شود. دخترکی دستش را دراز می‌کند تا برف را بگیرد. دیگری می‌گوید: نگاه کن! این‌جا واقعاً جشن فرشته‌هاست!

 

شاید شیرین‌ترین بخش جشن، همان لحظه‌ای باشد که هر دختر، چادر سفیدش را با جدیت بیشتری روی سر مرتب می‌کند؛ انگار نه یک پارچه ساده، که نشانی از عهدی تازه است. عهدی کودکانه اما جدی؛ شبیه قول‌هایی که با دست‌های کوچک اما دل‌های بزرگ داده می‌شود.در میان جمع، تفاوت‌ها هم دیده می‌شود. یکی شیطان‌تر است و مدام می‌خندد. یکی ساکت‌تر و متفکرتر. یکی ذوق‌زده عکس می‌گیرد. یکی با خجالت گوشه چادرش را می‌جود. اما همه در یک چیز مشترک‌اند: امروز احساس می‌کنند قدمی جلوتر آمده‌اند؛ از دختر کوچولو به خانم کوچک.و چه ترکیب بامزه‌ای‌ست این خانم کوچک؛ هنوز عروسک‌هایش را دوست دارد، هنوز ممکن است موقع حل تکلیف ریاضی اخم کند، هنوز از دیدن کارتون ذوق‌زده شود، اما حالا می‌داند که وقت اذان، باید با وضو روبه‌روی قبله بایستد.

 

جشن تکلیف شاید در ظاهر یک مراسم باشد، با برنامه و صندلی و سخنرانی. اما در باطن، شروع یک رابطه آگاهانه‌تر است؛ رابطه‌ای که از کودکیِ بی‌تکلیف به نوجوانیِ مسئول قدم می‌گذارد. مسئولیتی که نه سنگین و ترسناک، که با چاشنی مهربانی و تشویق به آن‌ها معرفی می‌شود.وقتی مراسم رو به پایان می‌رود، همهمه دوباره جان می‌گیرد. دخترها کنار هم می‌ایستند برای عکس یادگاری؛ لبخندهایی که قرار است سال‌ها بعد، بوی همان چادرهای سفید و همان هیجان کودکانه را زنده کند. هر کدام با خاطره‌ای کوچک اما جدی، حیاط را ترک می‌کنند.

چادرهای سفید در خروجی حیاط، شبیه شاخه‌های شکوفه‌زده‌ای‌اند که از در می‌گذرند. هر کدام به خانه‌ای می‌رود، به کوچه‌ای، به مدرسه‌ای؛ اما امروز خاطره مشترکی دارند: روزی که به آن‌ها گفتند خدا حساب ویژه‌ای روی‌شان باز کرده است.جشن فرشته‌ها تمام می‌شود، اما برق چشم‌ها خاموش نمی‌شود. هزار دختر با دل‌هایی که کمی جدی‌تر شده و لبخندهایی که همچنان کودکانه است، از مراسم بیرون می‌روند.

 

شاید از فردا باز هم سر کلاس ریاضی حواس‌شان پرت شود. شاید باز هم سر ناهار با خواهرشان دعوا کنند. اما حالا یک چیز را بیشتر از قبل می‌دانند: آن‌ها دیده می‌شوند، شنیده می‌شوند و به اندازه قد کوچکشان، مسئولیتی بزرگ و زیبا دارند.و چه تصویری زیباتر از این، هزار خانم کوچک در لباس سفید، که با خنده و شیطنت و دعا، قدم در راهی تازه می‌گذارند؛ راهی که از حیاط یک جشن شروع می‌شود و تا سال‌های سال در دل‌شان ادامه پیدا می‌کند.