گروه زندگی: فاطمه دهباشی، متولد سال ۶۳ در تهران، رادیولوژیست پرتلاشی است که یک روز با دیدن یک تابلوی سبز و پیچیدن سمت هدفهای جدید، راه زندگیاش را عوض کرد. او خودش اینطور قصه زندگیاش را تعریف میکند: «جاده روستایی و بینشهری بود. خواب بودم و همسرم پشت فرمان رانندگی میکرد. با دوتا از بچههایم زده بودیم به دل جاده تا به سمت مناطق محروم برویم. میخواستیم با گذراندن طرحمان در مناطق محروم، زودتر کار تمام شود اما زندگی در آستینش چیزهای تازهای برای ما داشت...»
یک عکس سونوگرافی چند؟!
دهباشی فلش بک میزند به گذشته و میگوید که با هم دانشگاهیاش ازدواج کرده و اول رشته قلب خوانده است. اما به خاطر سختی این کار با مادری، به سمت رادیولوژی تغییرمسیر داده است و در سال ۹۸، در آن شب زمستانی، وقتی راهی جنوب کرمان شده است برای گذراندن طرح تخصصش میرفته و همسرش نیز طرح تخصص اطفال را باید تکمیل میکرد.«شهر قلعه گنج جزو مناطق بسیار محروم کشور است. خود شهرستان خیلی محروم است، در ظاهر انگار آسفالت دارد اما بیشتر خانهها کپری است. وقتی ما رفتیم این شهرستان اصلا رادیولوژیست نداشت. شما فکر کنید یک خانم باردار برای یک عکس سونوگرافی باید چندساعت راه طی میکرد. حالا اگر تازه میرفت و نوبت گیرش میآمد. اگر توی راه اتفاقی نمیافتاد یا کسی بود که بتواند او را برساند...تازه همه اینها منهای هزینه زیاد و مشکلات دیگریست که باید متحمل میشد. خوشبختانه با رفتن من دیگر باب شد و حتی وقتی ما برگشتیم، باز هم رادیولوژیست به این منطقه اعزام شد.»
چشمهایت را ببند و برگرد!
فاطمه دهباشی برایم تعریف میکند که بعد از تمامشدن طرح همسرش، میتوانسته برگردد، اما رئیس دانشگاه جیرفت پیشنهاد میکند آنها بمانند و بابای بچهها ریاست بیمارستان را قبول کند. از او میپرسم سخت نبود؟ چرا فکر نکردی میتوانی زندگی راحت شهری را داشته باشی؟«خدایی که من در قلعه گنج پیدا کردم خیلی فرق داشت. و راستش را بخواهید ما قبل از پیشنهاد ریاست به همسرم، کارهای جهادی و خیر داشتیم و من از نزدیک چیزهایی دیده بودم که نمیتوانستم چشم ببندم رویشان. وقتی جلوی روی آدم ماهی از آب افتاده باشد بیرون، مگر آدم میتواند پشت کند و راه خودش را برود؟ من باردار بودم که رفتیم منزل یکی از خانوادههای نیازمند، این خانواده سه معلول داشت، همه در یک اتاق. خانه هم که میگویم یک مستطیل که با بلوک سیمانی درست شده، یک اتاق است و یک آشپزخانه همین. این صحنه برایم خیلی دردناک بود.»
فرش کو؟!
فاطمه نفسش را عمیق بیرون میدهد و میگوید: «یکبار تولد حضرت زهرا با خیرین رفتیم که کمک کنیم. یکی از خیرین روفرشی آورده بود برایشان. اما وقتی در را باز کردند، ما دیدیم روی بلوک سیمانی حتی فرش کهنه هم ندارند. کارتن بود و بس... یا روستای دیگری رفتیم که مسیرش هم خیلی پرپیچوخم بود و بهسختی رسیدیم، وقتی بستههای جشن و عید بهشان میدادیم، فهمیدم مردم آنجا در این دوره و زمانه فقط پرتقال و سیب را بهعنوان میوه میشناسند. اینجا و در این لحظات بود که من سنم هی بالا و بالاتر میرفت و چندبرابر وجودم بزرگ میشدم».
زایمان هم شیرین شد...
فاطمه دهباشی از تلاشهای زیادشان برای ارتقا بیمارستان هم میگوید: «از وقتی همسرم رئیس بیمارستان شد برای ارتقای بهداشت و درمان شهرستان تلاش کردیم. یکی از صحنههای تلخی که میدیدم این بود که وقتی مادری را برای زایمان میآوردند، همراهانش با آن آبوهوای بد شهر قلعه گنج که به طوفان و باد خشک معروف است هیچ جایی نداشتند بمانند و گوشه و کنار دیوار به انتظار مینشستند. به لطف خدا یک همراه سرا ساختیم و با کمک خیرین مفروش و مجهز شد. کمکم برای بخش اطفال اتاق بازی شکل دادیم. بخش سی سی یو و دیالیز که چند سال بود نیمهکاره بود، تکمیل شد و در نهایت بیمارستان یک درجه ارتقا گرفت.»
چالههای آبی خاطره
فاطمه دهباشی با اینکه مسیر زندگیاش را روی ریلهای جهادی تنظیم کرده است اما از مادری هم غافل نشده و حالا چهار فرزند دارد که از خاطرات بودنشان در قلع گنج به شیرینی یاد میکنند: «بچههای من هنوز هم میگویند ما دوست داریم برگردیم. گاهی وقتها که بارانهای سیلآسا میآمد چالهها پر میشد از آب. این بچههای بازیگوش هم میپریدند توی چالهها و کیف میکردند. حتی برای چالههایشان اسم هم میگذاشتند. چاله پیکنیک، چاله اردوگاه...»
عشق، جایش را پیدا میکند
بعد از سه سال، فاطمه دهباشی برگشت به شهر و اگر فکر کردهاید توانست دوباره قاطی مشغلههای شهر شود اشتباه میکنید. همین نیمه شعبان امسال و روز مادر هم که تعطیلات رسمی بود فاطمه برگشته بود قلعه گنج و این بار با خودش یک تیم پزشک هم برده بود. برای آدمی که قلب عاشقی دارد مهم نیست در بیمارستان کار کند یا یک کلینیک خیریه. مهم این است فاطمه جای خودش را پیدا کرده است. با همکاری دانشگاه علوم پزشکی جیرفت، یکی از مکانهایی که استفاده نمیشد، حالا یک مرکز درمانی خیریه است. مرکزی که به همت دهباشی و دوستان پرتوانش، مرکز فیزیوتراپی، بیناییسنجی، سونوگرافی، انواع دستگاه اکو قلب و...دارد.
این عکسها معمولی نیستند!
میپرسم خانم دکتر سخت نیست؟ مگر چقدر در سال یک مادر شاغل تعطیلی دارد که همینها را هم میروید جنوب کرمان؟ «راستش چرا سخت است. پزشکانی که میآیند باید مطب را تعطیل کنند. اینطور هم نیست یکراست و بیدردسر برویم مرکز درمانی. باید از فرودگاه کلی راه بکوبیم و برویم تا برسیم. اما خب در درون قلبمان احساس وظیفه میکنیم. و این راهم بگویم ما همه جور پزشکی داریم. حتی پزشکی داشتهایم که خیلی هم مذهبی نبوده و خیلی هم اینجا بهش سخت گذشته با مشکلات. اما دفعه بعد از ما میپرسید کی دوباره میریم؟!» فاطمه دهباشی، یک مادر رادیولوژیست ساده نیست. او قلبش را پای سوگند پزشکی گذاشته و هر روز برایش فرصتی برای خدمت به مردم است...