پایگاه خبری تحلیلی بازی دراز ۱۵:۲۹ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۰

این آب‌ها به زبان فارسی نفس می‌کشند

بازی دراز 1404:دریا، حافظه‌ای ابدی دارد. زیر همین موج‌های رقصان، گورستان خاموشِ متجاوزانی است که در طول تاریخ، خواب تسخیر این آب‌ها را می‌دیدند. از پرتغالی‌های مغرور تا کماندوهای تا دندان مسلح استعمارگر پیر، همه و همه در برابر خشمِ مقدسِ این خلیج زانو زده اند.

خبرگزاری فارس؛ شیراز: جنوب را نمی‌شود با کلمات فهمید؛ جنوب را باید با تمام منافذ پوست بلعید. باید بایستی لبه‌ اسکله، آنجا که موج‌ها با لجاجتی هزار‌ساله خودشان را به دیواره‌های بتنی می‌کوبند. باید چشم‌ها را ببندی و بگذاری بوی تند ماهی تازه، بوی گَسِ جلبک‌های آفتاب‌خورده و آن شرجیِ سنگینی که مثلِ یک پتویِ خیس می‌افتد روی شانه‌هایت، در تو رسوب کند. خلیج فارس برای ما، یک تکه آب آبی‌رنگ روی اطلس‌های جغرافیایی نیست؛ خلیج، رگ گردن ماست. یک مادر پیر و صبور است که سینه‌اش پر از کبودیِ چکمه‌ اجنبی‌هاست، اما هنوز هم وقتی نامش را صدا می‌زنی، با تمامِ ابهتش برایت آغوش باز می‌کند. این آب‌های شور، قرن‌هاست که مرثیه‌خوان خون‌های شیرینی هستند که برای حفظ یک نام به پایشان ریخته شده است.

 

مردی که بویِ باروت و دریا می‌داد

شهریورِ سال 1320، خورشیدِ خرمشهر جوری می‌تابید که گویی می‌خواست استخوان‌های زمین را ذوب کند. نخل‌ها، با آن سرهایِ بریده و تنه‌های سوخته، شاهدانِ خاموشِ یک خیانتِ بزرگ بودند. انگلیسی‌ها با ناوگان‌های غول‌پیکرشان، سینه‌ آب را می‌شکافتند و با تکبری که از بویِ نفت و استعمار مست شده بود، پیش می‌آمدند. گمان می‌کردند جنوب، لقمه‌ چربی است که بی‌دردسر از گلویِ گشادشان پایین می‌رود.اما روی عرشه، مردی ایستاده بود که قدش از تمامِ دکل‌های ناوهای بریتانیایی بلندتر به نظر می‌رسید. ناخدا یکم «غلامعلی بایندر». او شبیه فرمانده‌های اتوکشیده‌ پایتخت‌نشین نبود؛ بایندر، خودِ دریا بود. دست‌هایش زبریِ طناب‌های کشتی را داشت و چشم‌هایش، عمقِ مه‌آلودِ خلیج را.وقتی صدایِ شومِ توپ‌های انگلیسی در آسمانِ خرمشهر پیچید، بایندر عقب ننشست. او می‌دانست که تاریخ، دست‌های لرزان را نمی‌بخشد. گلوله‌ها که باریدن گرفت، سینه ستبر کرد. می‌گویند وقتی گلوله‌ سربیِ اجنبی، قلبِ بایندر را درید، او روی تخته‌پاره‌های ناو نیفتاد؛ او خودش را به آغوشِ دریا انداخت. خونِ گرم و سرخش، خطی از غیرت روی آبیِ کبودِ آب کشید. دریا، خونِ ناخدا را بلعید تا به یادگار نگه دارد. تا هر وقت موجی به ساحل می‌کوبد، یادمان بیاید که این آب‌ها، شناسنامه‌شان را با خونِ مردانی امضا کرده‌اند که نامِ وطن، ذکرِ لب‌های خشکیده‌شان بود.

 

اعترافِ سنگ‌ها در گورستانِ

آدم‌ها فراموشکارند. سیاستمدارها روی کاغذهای روغنی دروغ می‌نویسند و نام‌ها را خط می‌زنند.اما خاک... خاک هرگز دروغ نمی‌گوید. برای فهمیدنِ حقیقت، نیازی به ورق زدنِ کتاب‌های قطورِ تاریخ نیست. کافی است چمدانت را ببندی و بروی به همان کشورهایی که روزگاری، اجدادشان با توپ و تفنگ به جانِ خلیجِ ما افتاده بودند. بروی در دلِ گورستان‌های متروکه‌ پرتغالی‌ها و انگلیسی‌ها. آنجا، در سکوتِ سنگینِ قبرستان، زیرِ سایه‌ درختانی که ریشه در خاکِ بیگانگان دارند، سنگ‌قبرهایی رنگ‌ورو رفته و خزه‌بسته افتاده‌اند.سنگ‌هایی که استخوان‌های سربازانِ استعمار را در دلِ خود جای داده‌اند. خم شو و با انگشت، خاکِ روی نوشته‌ها را پاک کن. آنجا، با حروفی زمخت، عمیق و لاتین، کلماتی حک شده که مثلِ پتک بر سرِ تاریخ‌سازانِ جعلی فرود می‌آید: «PERSIAN GULF». اینجا دیگر سازمان ملل نیست که با پول بشود رأی خرید. این سنگ‌قبرِ اجدادِ خودشان است.حتی مرده‌هایشان هم، در دلِ خاکِ اروپا، اعتراف می‌کنند که آن پهنه‌ آبیِ دوردست، از ازل تا ابد، متعلق به پارس»گ است.دریا شاید نتواند حرف بزند، اما حقیقت را روی سنگ‌قبرِ متجاوزانش حک کرده است تا هیچ طوفانی نتواند آن را بشوید.

 

زانو زدنِ هالیوود روی موج‌های خشمگین

زخم‌های خلیج آرام‌آرام بسته شد، اما غیرتِ این آب‌ها، همان غیرتِ سال‌های دور است. تنگه هرمز، این گلو تپنده و بغض‌آلودِ زمین، مثلِ همیشه بیدار بود. قایق‌های تندرویِ آمریکایی، با آن تجهیزاتِ پیچیده و تفنگدارانی که تا خرخره مسلح بودند، مغرورانه حریمِ آب‌های ما را شکستند.شاید در ذهنشان، خود را قهرمانانِ فیلم‌های هالیوودی می‌دیدند که قرار است خاورمیانه را فتح کنند.اما اینجا، آب‌های خلیج فارس بود؛ جایی که موج‌هایش بویِ خونِ بایندر می‌دهد. ناگهان، از دلِ شرجی و مه، قایق‌های تندرویِ سپاهِ پاسداران، شبیه به نیزه‌ماهی‌هایی که بویِ طعمه را شنیده باشند، از چهار طرف محاصره‌شان کردند. چشم‌برهم‌زدنی طول نکشید که آن هیبتِ پوشالی فروریخت. تصویر را به خاطر بیاورید؛ تفنگدارانِ ارتشِ بی‌رقیبِ جهان، با زانوهای لرزان، روی عرشه‌ قایق‌هایشان افتاده بودند و دست‌هایشان را پشتِ سر گره کرده بودند.قطره‌های اشک با عرقِ شرمِ روی پیشانی‌شان قاطی شده بود. غرورِ یک امپراتوریِ تا دندان مسلح، روی موج‌های خلیجِ ما زانو زده بود.درست در همان لحظه، بیسیم‌چیِ جوانِ ایرانی، دستش را روی دکمه فرستنده گذاشت.صدایش، نه لرزشِ ترس داشت و نه هیجانِ کاذب. صدایی بود ریشه‌دار، محکم و بُرنده که انگار از حنجره‌ تمامِ شهدایِ دریا بیرون می‌آمد. صدایی که روی امواجِ رادیویی سوار شد، از خلیج گذشت، اقیانوس‌ها را درنوردید و مثلِ یک سیلیِ محکم، به گوشِ واشنگتن رسید:«اینجا خلیج فارس است... اینجا باید فارسی صحبت کنی!»و خلیج، با شنیدنِ این کلمات، نفسِ عمیقی کشید. موجی بلند شد و به سینه‌ آسمان کوبید. دریا می‌دانست که تا وقتی چنین مردانی روی عرشه‌ها ایستاده‌اند، نامش تا ابد، با طعمِ شیرینِ ایران گره خورده است.

#خلیج_فارس#ایران