پایگاه خبری تحلیلی بازی دراز
۱۵:۳۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۷
دوره نوجوانی دوره ای طلایی و فرصت مناسبی برای مطالعه و آموختن است و چه نیک است در این مسیر از افلاکیانی یاد بگیریم که در این دوران به خودساختگی پرداخته و خودساختگی هایشان رمز جاودانگی اشان شد.
شاید بتوان با نقل خاطرات، مرور وصیت نامه و گفت وگو با خانواده شهدا قدمی هر چند کوچک در مسیر ترویج فرهنگ شهدا و نشر ارزش هایشان برداریم و یادمان باشد، آسایش زندگی امروزمان را مدیون این عزیزان هستیم .
چند خاطره زیر به دوران نوجوانی شهدا اشاره دارد؛ دورانی که در آن توانستند به تهذیب نفس پرداخته و در راه حق گام بردارند.
* شهید ˈگشتاسب گشتاسبیˈبه روایت یکی از همرزمانش
فقط 14 سالش بود، شب عملیات رمضان او را دیدم، تا نزدیکی های اذان صبح، پیش خودم بود.
من بودم و گشتاسب و پیرمردی که کنارمان می جنگید (پیرمرد گردان)،باران آتش و گلوله، لحظه ای قطع نمی شد، پیرمرد گفت: مگر می شود توی این اوضاع،نماز خواند و...؟ هنوزحرف های پیرمرد تمام نشده بود که گشتاسب،حالت مردانه ای به خودش گرفت و گفت: عمو حواست کجاست؟ یادت رفته که ما برای همین نماز آمدیم و داریم می جنگیم؟ بعد الله اکبر گفت و شروع کرد به نماز خواندن.
* شهید ˈمحمدرضا میدان دارˈ به روایت برادر شهید
آخر شب بود، نشسته بود لب حوض و داشت وضو می گرفت. مادر به او گفت: پسرم تو که همیشه نمازت را اول وقت می خواندی چه شده که ... ؟ البته ناراحت نباش حتما کار داشتی که تا حالا نمازت عقب افتاده است، محمدرضا لبخندی زد و بعد از اینکه مسح پایش را کشید گفت: قربانت بروم مادر، نمازم را سر وقت در مسجد خواندم، دارم تجدید وضو می کنم تا با وضو بخوابم ؛ شنیدم هر کس قبل از خواب وضو بگیرد و با وضو بخوابد، ملائکه تا صبح برایش عبادت می نویسند.
* شهید ˈبختیار احمدیˈ به روایت یکی از همکلاسی هایش
زمان شاه بود. همه سرصف ایستاده بودیم که چند نفر با کارتن های موز و کیک، وارد مدرسه شدند. قبل از آنکه موز و کیک به هر نفر بدهند، از او می پرسیدند: طرفدار شاه هستی یا خمینی؟ اگر می گفت شاه، به او می دادند. نوبتش که شد دیدم با چهره سرخ شده، کیک و موز را گرفت، انداخت زمین و با فریاد گفت: نه موز و کیک شما را می خواهم،نه شاه نادانتان را، من عاشق امام هستم.
بعد از مدرسه دوید بیرون، مادرش می گفت: آن روز بعد از مدرسه، رفت هرچی پول تو جیبی داشت، عکس امام خرید و آورد خانه و با سنجاق چسباند روی سینه اش.
* شهید ˈعلی اکبر رحمانیانˈ به روایت مادر شهید
تازه از مدرسه برگشته بود،آمد پیش من و گفت: مادر، اگر چیزی بخواهم، برایم میخری؟ با خودم گفتم، حتما دست دوستانش خوراکی دیده، گفتم: بگو مادر، چرا نخرم !
گفت: کتاب نهج البلاغه میخواهم !
هر طور بود بعد از چند روز ، مقداری پول جور کردم و به او دادم. وقتی از مدرسه آمد، دیدم تو پوست خودش نمی گنجد؛ کتاب بزرگی دستش بود ، فکر نمی کردم برای خواندنش وقت بذارد؛ اما از آن روز به بعد، همیشه همراهش بود؛ حتی توی جنگ.
*شهیدˈ علیرضا کریمیˈ به روایت پدرش
آن روز به مسجد نرسید. برای نماز به خانه آمد و رفت داخل اتاقش. داشتم پنهانی نماز خواندن او را تماشا می کردم، حالت عجیبی داشت، انگار خدا، در مقابلش ایستاده بود، طوری حمد و سوره می خواند مثل اینکه خدا را می بیند؛ ذکر ها را دقیق و شمرده ادا می کرد.
بعدها در مورد نحوه نماز خواندنش پرسیدم، گفت: اشکال کار ما این است که برای همه وقت می گذاریم جز برای خدا! نمازمان را سریع می خوانیم و فکر می کنیم زرنگی کردیم ؛ اما یادمان می رود کسی که به وقت ها برکت می دهد، خود خداست.
*شهید ˈمحمد باقر حبیب اللهیˈ ( محمد مین یاب) به روایت خواهرش
کتابچه دعای کمیل همراهش بود، بعد از هر نماز، فرازهایی از دعا را می خواند.
یک بار به شوخی به او گفتم: آقا محمد، دعای کمیل ما شب های جمعه است؛ چرا شما هر روز بعد از هر نمازی دعا می خوانی ؟
گفت: مگر انسان فقط شب های جمعه به خدا نیاز دارد ؟ ما هر لحظه به خدا احتیاج داریم.
* شهید ˈعلی چیت سازانˈ به روایت مادرش
کم توقع بود. اگر چیزی هم برایش نمی خریدیم ، حرفی نمی زد. نوروز آن سال که آمده بود، پدرش رفت و یک جفت کفش نو برایش خرید.
روز دوم فروردین، قرار شد برویم دید و بازدید، تا خانواده شال و کلاه کردند، علی غیبش زد، نیم ساعتی معطل شدیم تا آمد.
به جای کفش، دمپایی پایش بود.
گفتم : مادر، کفشهایت کجاست؟ گفت: بچه سرایدار مدرسه مان کفش نداشت، زمستان را با این دمپایی ها سر کرده بود ؛ من رفتم کفش هایم را به او دادم. آن موقع علی دوازده سال بیشتر نداشت.
* شهید ˈعلی پورحبیبˈ به روایت خواهر شهید
ظرف ها را از مادر گرفت، شست و گفت: دستهایت حساسیت گرفته مادر، مادر رفت سراغ غذا که روی اجاق گاز بود.
علی دنبال مادر رفت ؛ مثل اینکه می خواست به مادر چیزی بگوید. رفت کنار مادر و خیلی مودبانه گفت: مادر چرا اسمم را گذاشتید فرزام؟ چرا علی نه ؟ حسین نه؟ و ادامه داد: آخر
من اصلا صاحب نامم را نمی شناسم که به او افتخار کنم، از همان روز به بعد بود که همه علی صدایش می زدند.