-بفرمایید.
: خدا رحمتشون کنه.
- ممنون خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
: آدم خوبی بودن..حیف شون...
آهی بلند کشید ولی کسی دردش را نمیفهمید و هیچ وقت هم نخواهد فهمید.
قدم میزد و سؤالهایی در ذهنش میگذشت « این همه بزرگ خاندان در تاریخ ././. به رحمت خدا رفتند؛ فرزند دلبندمان در تاریخ././. به دیار باقی شتافت؛ هنوز میوه زندگیمان به ثمر نرسید که خزان ربودش.
جوان ناکام...پدرم...مادرم... تاریخهای متفاوت از سالهای قبل به دنیا آمدند؛ من تا همین دیروز همین الان....»
به چهره بازماندگان خیره شده بود؛ معلوم نبود محو چه چیزی شده بود؟! محو اشکهای دختر بچهای که دنبال شیرینیهای بیسکویتی کاکائویی میگشت و سینی را دنبال میکرد یا محو خانم عزاداری که چادرش همرنگ خاک شده بود یا محو آقایی که که دستش را جلوی صورتش گرفته بود و اشکها را پنهان میکرد.
یا محو مهمانهایی که قبل از رفتن، آدم حسابت نمیکنند و غم همدیگر را نمیخورند و بعد از مرگ، حلوا حلوایت میکنند و غمت را میخورند و برایت سیاه میپوشند اما در زنده بودن دریغ از کمک...
شاید هم محو روپوش سفید... که تا همین 8 ساعت بیش روبه رویش ایستاده بود و برایش از مهمانی دیشب میگفت؛ از مدل موهایش که امیدوارم الان خراب نشده باشد...
از لباس قرمز که با نگین، کار شده بود و یقهاش را خودش طراحی کرده بود؛ طوری که تک باشد و آنقدر تنگ بود که نشان دهد 9 ماه در رژیم تحت نظر دکتر فلانی بوده ...خدا کند لباس سفید سایزش باشد...
از دماغی که به اصطلاح عمل کرده بود تا دیگر آفساید نباشد که میگفت ساعت کاریاش را دوبرابر کرده بود تا هزینهاش را بدهد؛ خدا کند زیر خاک فرم دماغش خراب نشود....
از کرمها و لوازم آرایشی مارکدار که صورتش را به نما بیاورد که خدا کند خاک، پوستش را خراب نکند... از گردنبندی که سفارش داده بود و میگفت آنقدر سنگین است که گردنم را خم میکند که یکمیلیون تومان پول سرویس بدلش شده بود؛ خدا کند سنگها گردنش را سنگین نکنند....
از زیر نظر گرفتن این و آن و اظهار نظر کردن در مورد ظاهر مهمانها که فلانی لب شتری بود یا صورتش را با چند مَن کِرِم هم نمیتوان لکه گیری کند یا چقدر بد هیکل بود یا....
و باز دوباره برایش سوال بود که این همه؟ این همه میدویم آخرش به کجا میرسیم؟ مگر چند سال هستیم؟
چه چیزی می خواهیم برای خودمان ببریم؟ اصلا چیزی داریم؟ آنقدر درگیر ظواهر و مادیات میشویم که دیگر فرصت آرامش نداریم.
اما در یک چشم بهم زدن باید همه چی را بگذاریم و برویم...در تاریخ ؟/؟/؟...شاید الان...شاید فردا... شاید... همه اینها که الان زیر خاک هستند که از شمارش خارج است، یک زمانی بودند مثل من... اما چگونه بودن، مهم است! و من هم یک زمانی میروم مثل همه اینها...اما چگونه رفتن، مهم است!
3 روز گذشت
آمدیم دوباره سر خاک...تمام آن بلوک پر شده بود...خدایا به ما فهمی بده که سرگرم ظواهر نشویم؛ اگر شدیم دل دیگران را به خاطر سرگرم نشدنشان نشکنیم که اگر شکستیم ... دل که شکست تاوانش را خدا میداند و بس
آخرین مطالب
- ■تشکیل پرونده برای دو واحد متخلف در گشت مشترک نظارتی سرپلذهاب
- ■قیام مردم سرپلذهاب؛ فریاد حمایت از نیروهای مسلح
- ■نمایش وحدت و حماسه مردم سرپلذهاب در اجتماع ۷۳
- ■خانه هلال روستای دولالیاس سرپلذهاب افتتاح شد
- ■دستان کوچک، دلهای بزرگ برای ایران
- ■انتقاد پهلوی از ترامپ: چرا دوباره به ایران حمله نمیکنی؟
- ■کانون زلزله دیشب، تهران بود یا پردیس؟
- ■پس از شهادت پدرم فهمیدم «شهیدان زندهاند» یعنی چه
- ■تیم ملی فوتبال از میدان انقلاب به جام جهانی بدرقه میشود
- ■تخلف اپراتورها تایید شد؛ دستور صریح اژهای برای برخورد
پربازدیدترین ها
- ■صعود از مرحله گروهی هدف تیم ملی است
- ■شکاف آماری ترامپ درباره ایران؛ چه کسی دروغ میگوید؟
- ■پیام اولیانوف به آمریکا: ارعاب ایرانیها جواب نمیدهد
- ■صاحب این اکانت به فیض شهادت نائل آمد
- ■درآمدزایی پایدار برای مددجویان با نصب نیروگاه خورشیدی
- ■امتحانات دانشگاه آزاد فعلا مجازی است
- ■برگزاری هفتادمین شب اجتماع مردمی در سرپلذهاب
- ■قاچاقچیان کنگر در کرمانشاه ناکام ماندند
- ■مردم شهیدپرور سرپلذهاب بار دیگر حماسه آفریدند
- ■▫️حضور کودکان و نوجوانان سرپلذهاب در حمایت از وطن
- ■اژهای: انتشاردهندگان دروغ پیادهنظام دشمن هستند
- ■خسروپناه: مصوبه تاثیر قطعی معدل در کنکور تغییر نکرده است
- ■برگزاری شصتونهمین اجتماع عظیم مردم انقلابی در سرپلذهاب
- ■شبهای روشن سرپلذهاب با حضور کودکان و نوجوانان انقلابی
- ■جنگ چندلایه و ضرورت همبستگی
- ■دلهایی که هنوز برای ایران میتپد
- ■دیدار امدادگران هلالاحمر سرپلذهاب با امام جمعه شهرستان به مناسبت هفته هلالاحمر
- ■قلب سرپلذهاب همچنان برای وطن و ولایت میتپد
- ■کرم محمدی در اجتماع شصتونهم سرپلذهاب: ملت ایران در جنگ چهلروزه مقابل قدرتمندترین ارتشهای جهان ایستاد
- ■رد خون «تویوتا» از داعش تا ترور «شیرین»
همین چند دقیقه پیش زنده بود
-بفرمایید.
: خدا رحمتشون کنه.
- ممنون خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
: آدم خوبی بودن..حیف شون...
آهی بلند کشید ولی کسی دردش را نمیفهمید و هیچ وقت هم نخواهد فهمید.
قدم میزد و سؤالهایی در ذهنش میگذشت « این همه بزرگ خاندان در تاریخ ././. به رحمت خدا رفتند؛ فرزند دلبندمان در تاریخ././. به دیار باقی شتافت؛ هنوز میوه زندگیمان به ثمر نرسید که خزان ربودش.
جوان ناکام...پدرم...مادرم... تاریخهای متفاوت از سالهای قبل به دنیا آمدند؛ من تا همین دیروز همین الان....»
به چهره بازماندگان خیره شده بود؛ معلوم نبود محو چه چیزی شده بود؟! محو اشکهای دختر بچهای که دنبال شیرینیهای بیسکویتی کاکائویی میگشت و سینی را دنبال میکرد یا محو خانم عزاداری که چادرش همرنگ خاک شده بود یا محو آقایی که که دستش را جلوی صورتش گرفته بود و اشکها را پنهان میکرد.
یا محو مهمانهایی که قبل از رفتن، آدم حسابت نمیکنند و غم همدیگر را نمیخورند و بعد از مرگ، حلوا حلوایت میکنند و غمت را میخورند و برایت سیاه میپوشند اما در زنده بودن دریغ از کمک...
شاید هم محو روپوش سفید... که تا همین 8 ساعت بیش روبه رویش ایستاده بود و برایش از مهمانی دیشب میگفت؛ از مدل موهایش که امیدوارم الان خراب نشده باشد...
از لباس قرمز که با نگین، کار شده بود و یقهاش را خودش طراحی کرده بود؛ طوری که تک باشد و آنقدر تنگ بود که نشان دهد 9 ماه در رژیم تحت نظر دکتر فلانی بوده ...خدا کند لباس سفید سایزش باشد...
از دماغی که به اصطلاح عمل کرده بود تا دیگر آفساید نباشد که میگفت ساعت کاریاش را دوبرابر کرده بود تا هزینهاش را بدهد؛ خدا کند زیر خاک فرم دماغش خراب نشود....
از کرمها و لوازم آرایشی مارکدار که صورتش را به نما بیاورد که خدا کند خاک، پوستش را خراب نکند... از گردنبندی که سفارش داده بود و میگفت آنقدر سنگین است که گردنم را خم میکند که یکمیلیون تومان پول سرویس بدلش شده بود؛ خدا کند سنگها گردنش را سنگین نکنند....
از زیر نظر گرفتن این و آن و اظهار نظر کردن در مورد ظاهر مهمانها که فلانی لب شتری بود یا صورتش را با چند مَن کِرِم هم نمیتوان لکه گیری کند یا چقدر بد هیکل بود یا....
و باز دوباره برایش سوال بود که این همه؟ این همه میدویم آخرش به کجا میرسیم؟ مگر چند سال هستیم؟
چه چیزی می خواهیم برای خودمان ببریم؟ اصلا چیزی داریم؟ آنقدر درگیر ظواهر و مادیات میشویم که دیگر فرصت آرامش نداریم.
اما در یک چشم بهم زدن باید همه چی را بگذاریم و برویم...در تاریخ ؟/؟/؟...شاید الان...شاید فردا... شاید... همه اینها که الان زیر خاک هستند که از شمارش خارج است، یک زمانی بودند مثل من... اما چگونه بودن، مهم است! و من هم یک زمانی میروم مثل همه اینها...اما چگونه رفتن، مهم است!
3 روز گذشت
آمدیم دوباره سر خاک...تمام آن بلوک پر شده بود...خدایا به ما فهمی بده که سرگرم ظواهر نشویم؛ اگر شدیم دل دیگران را به خاطر سرگرم نشدنشان نشکنیم که اگر شکستیم ... دل که شکست تاوانش را خدا میداند و بس