پربازدیدترین ها

سرویس: تازه های خبر کد خبر: 245220 ۱۵:۱۶ - ۱۴۰۵/۰۲/۰۸

تنها یک آلبوم خانوادگی از آن‌ها به جا مانده بود

بازی دراز 1404:سید محمود صابری، آتش‌نشان یک آهِ بریده می‌کشد و می‌گوید: «گاهی پای جنازه‌های تکه‌تکه‌شدن می‌نشستیم و گریه می‌کردیم و جگرمون از دیدن اون همه مظلومیت می‌سوخت.»

تنها یک آلبوم خانوادگی از آن‌ها به جا مانده بود

خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: روحیه‌ی ورزشکاری‌اش نمی‌گذاشت خستگی روی صورتش بنشیند؛ جسمش خسته بود، اما نگاهش هنوز شبیه همان قهرمانی بود که عادت کرده بیشتر از توان خودش بجنگد. وقتی با او حرف می‌زدم، لابه‌لای جمله‌های ساده‌اش، لرزش پنهانی در صدایش حس می‌شد؛ انگار روحش هنوز بین آن همه جنازه، بین آن همه خاک و دود و فریاد، آرام نگرفته است.

 

سید محمود صابری، از آن آتش‌نشان‌هایی است که هر تکه از خاطراتش بوی آژیر قرمز و جنگ ۱۲ روزه و روزهای داغِ نبرد با دشمن امریکایی صهیونیستی را می‌دهد. با همان صداقتِ خاصِ آتش‌نشان‌ها لب باز می‌کند و آرام، اما با لحنی که از درون می‌سوزاند، می‌گوید: «آتش‌نشان‌های ایرانی شرافت و انسانیت‌شون با همه‌ی دنیا فرق داره… گاهی پای جنازه‌های تکه‌تکه‌شده می‌نشستیم و گریه می‌کردیم؛ جگرمون از دیدن اون همه مظلومیت می‌سوخت.»

اگر دشمن جرات داره بیاد رودررو با من بجنگه!

محمود صابری با همان صدای گرفته‌ای که از داغِ از دست دادن آن‌همه هم‌وطن، رنگ غم به خودش گرفته، ادامه می‌دهد: «توی منطقه‌ی ما جزو اولین نفراتی بودیم که وارد می‌شدیم. می‌رفتیم توی ساختمان‌هایی که کامل متلاشی شده بودن. گاهی تکه‌های بدن آدم‌ها رو جمع می‌کردیم، پیکرهای قطعه قطعه شده ای که قابل شناسایی نبودن. صحنه‌ها اون‌قدر دلخراش بود که همون‌جا یه مشت از خاکِ خونه‌ی مردم رو توی دست‌هام می‌گرفتم، فشار می‌دادم و با خودم می‌گفتم: اگه اینا مَردن و جرات دارن، بیان با من رودررو بجنگن؛ چیکار به خونواده‌های بی‌گناه دارن؟ چیکار به زن و بچه‌ی مردم دارن؟»

 

هیچ اثری از جنازه ها باقی نمانده بود

آه عمیقی می‌کشد و خاطره‌ای از یکی از همکارانش را مرور می‌کند که انگار داغش هنوز تازه است: «یه روز با عجله راه افتادیم سمت محل حادثه‌ای که موشک زده بود. رسیدیم… دیدیم خونه‌ی همکار خودمونه. زنش با همه‌ی اعضای خانواده‌اش، پدر و مادر، خواهر و دامادش، همه اونجا بودن؛ اما انگار همه پودر شده بودن. ما حتی نتونستیم جنازه‌هاشون رو پیدا کنیم، همه سوخته بود. تنها چیزی که ازشون باقی مونده بود، یه آلبوم خانوادگی بود که بر اثر موج انفجار، پرت شده بود پشت ساختمون. حقیقتش خیلی دلم برای رفیقم سوخت، بنده خدا از نظر روحی خیلی آسیب دید؛ اما بازم می‌اومد سر کار، می‌گفت: الان کشورم به کمک من نیاز داره.»

 

این جمعیت، قوت قلب است

با تعجب و کمی کنایه از او پرسیدم: «الان که تایم استراحتتونه، پس چرا با این همه خستگی باز اومدین توی تجمعات شبانه؟»روحیه‌اش پرانرژی بود؛ با اینکه از نظر جسمی کاملاً خسته به‌نظر می‌رسید، اما لبخندش اجازه نمی‌داد خستگی‌اش توی صورتش جا خوش کند. گفت: «فقط ۲۴ ساعت زمان برای استراحتم دارم. از تهران اومدم رشت که پدر و مادرم رو ببینم و آخر شب باید دوباره برگردم تهران، شیفتمه، اما همین زمان کوتاه استراحتم رو اومدم اینجا، کنار مردم. این جمعیت یه دریای انرژی مثبته، به آدم امید و قوت قلب می‌ده. ما جدا از تعهد کاری، خیلی از ساعتا رو دلی کار می‌کنیم؛ چون دلمون به این مردم گرمه.»

 

باید قدردان این مردم مهربان بود

سید محمود دوباره نگاهش را روی موج جمعیت می‌چرخاند و با صلابت می‌گوید: «ایران با همین مردم خون‌گرم معنا پیدا می‌کنه و سرپا می‌مونه. همین مردمی که با همه‌ی مشکلات زندگی، این‌جور جوانمردانه پای اعتقاداتشون وایستادن. کاش مسئولین قدر این مردم رو بدونن. بالاخره این جنگ تموم می‌شه، اما کاش از این به بعد دولتمردامون قدردان این مردم مهربون و با بصیرت باشن. بخدا اگه پای درد و دل هرکدوم از این آدم‌ها بشینین، می‌بینین هر کس چقدر گرفتاری داره؛ اما با وجود همه‌ی این سختی‌ها، هر شب چند ساعت اینجا سرپا می‌مونن تا دنیا بفهمه ما وقتی پای وطن‌مون در میون باشه، با کسی شوخی نداریم؛ هرکی بخواد دست‌درازی کنه، دستش رو قطع می‌کنیم.»

یک آهِ بریده از دل می‌کشد و انگار که بخواهد تمامِ هویتش را در چند جمله خلاصه کند، می‌گوید: «آتش‌نشان بودن شغل نیست، عشقه وگرنه خیلی سختی داره. بعضی از دوستامون جلوی چشم‌مون شهید شدن، بعضی‌ها جانباز شدن؛ اما برای یه آتش‌نشان واقعی، هیچ‌کدوم از این سختی‌ها به چشم نمیاد وقتی می‌بینیم کارمون به بقیه کمک می‌کنه، با وجود همه‌ی این خطرها، تو تهران آتش‌نشانی هنوز جزو مشاغل سخت حساب نمی‌شه؛ هرچند بهترین داور خداست. ما فقط با توکل و یاری خدا می‌ریم به کمک هم‌وطن‌هامون؛ با جون و دل پای کاریم، با تمام وجودمون.»

 

شرافت هرگز نمی سوزد

صدای طنین‌انداز دعای «الهی عظم البلا» در فضا می‌پیچد. سید محمود صابری با لبخندی که بوی رفتن و دوباره جنگیدن می‌دهد، می‌گوید: «خب، مراسم تموم شد و من باید راه بیوفتم سمت تهران.» او رفت تا دوباره آن لباس مقدس را تن کند؛ لباسی که برای او، تنها یک پوششِ ایمنی نیست، بلکه زرهی است برای پاسداری از جانِ مردمی که عاشقانه دوستشان دارد. او رفت تا در میانِ شعله‌ها، بار دیگر ثابت کند که «شرافت» آتش نمی‌گیرد.