یک صندلی زیر پای خودش گذاشت و رفت بالا ایستاد، بعد بدون هرگونه مقدمه چینی، شروع کرد به سخن گفتن: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِـن بنده گنهکار خـِدا، حسین بصیر هَـسِّمه (هستم)»
«ما آمدیم اینجا، از اسلام دفاع کنیم؟ ما آمدیم اینجا، از امام دفاع کنیم؟ الآن که خودمان نیاز به دفاع داریم! این دعواها و این دست به یقه شدن، برای چیست؟ درگیری بین ما فرصتی است، برای دشمن!»
ایشان که صحبت میکرد، این جمع چند صد نفری بدون استثنا همه، چشمان شان اشک آلود شده بود، همه به گریه افتاده بودند. حرفش که به انتها رسید، از سمت پلهها آمد، میخواست که برود؛ وسط پلهها که رسید، گفت : «خودتان توافق کنید، ولی هر که را انتخاب نمودید من نظر دارم» یک ساعتی نکشید که این بچهها به توافق رسیدند، و با نظر «حاجی بصیر» مسئله فرماندهی آنها حل شد، دیگر تا آخر جنگ کسی چنین اعتراضی، در کل لشکر مشاهده نکرد.
آخرین مطالب
- ■میدانداری کودکان و نوجوانان سرپلذهاب در موج هفتاد و هفتم مقاومت
- ■موج هفتاد و هفتم غیرت و بصیرت در شب شهادت امام جواد(ع) در سرپلذهاب
- ■کاروان غیرت و بصیرت در سرپلذهاب؛ تجدید بیعت مردم با ولایت
- ■برگزاری آموزش سلاحشناسی و کار با سلاح ویژه بانوان در سرپلذهاب
- ■بانوان سرپلذهاب؛ پیشگامان امداد، همدلی و آمادگی در اجتماعات «نحن المنتقمون»
- ■نقشآفرینی امدادگران هلالاحمر در جنگ رمضان و بحرانهای ملی فراموشنشدنی است.
- ■«فریاد خونخواهی مردم سرپلذهاب آسمان شهر را لرزاند»
- ■«کودکان سرپلذهاب؛ پرچمداران کوچک حماسه»
- ■فریاد اقتدار مردم سرپلذهاب در راهپیمایی خودرویی
- ■تشدید نظارت بر بازار سرپلذهاب؛ برخورد قاطع با گرانفروشان و محتکران
پربازدیدترین ها
- ■در اجتماع «نحن المنتقمون» سرپلذهاب: مردم، انرژی هستهای و زره پولادین انقلاب هستند
- ■«قلب سرپلذهاب برای خونخواهی میتپد»
- ■تجلیل از ماماهای شبکه بهداشت سرپلذهاب به مناسبت روز ماما
- ■بازدید مشترک شبکه بهداشت و شهرداری سرپلذهاب از محل دپوی زباله روستای فتحیافشار
- ■هفتاد و چهارمین اجتماع مردمی؛ نمایش اقتدار مردم سرپلذهاب
- ■امام جمعه سرپلذهاب: موضوع جوانی جمعیت از مهمترین دغدغههای کشور است
- ■تشکیل پرونده برای دو واحد متخلف در گشت مشترک نظارتی سرپلذهاب
- ■روایت عشق مردم سرپلذهاب به وطن در کاروان خودرویی
- ■آیین برگزاری نماز جمعه سرپلذهاب به روایت تصویر
- ■آیین غبارروبی مزار شهدای گمنام سرپلذهاب به مناسبت هفته هلالاحمر برگزار شد
- ■مشق ولایتمداری کودکان انقلابی سرپلذهاب
- ■تشدید نظارت بر بازار سرپلذهاب؛ برخورد قاطع با گرانفروشان و محتکران
- ■سرپلذهاب در موج هفتاد و چهارم؛ خروش مردم برای ایران
- ■برگزاری مانور جادهای هلالاحمر سرپلذهاب با مشارکت اورژانس و پلیسراه به مناسبت هفته هلالاحمر
- ■فریاد اقتدار مردم سرپلذهاب در راهپیمایی خودرویی
- ■«فریاد خونخواهی مردم سرپلذهاب آسمان شهر را لرزاند»
- ■موج هفتاد و هفتم غیرت و بصیرت در شب شهادت امام جواد(ع) در سرپلذهاب
- ■برگزاری آموزش سلاحشناسی و کار با سلاح ویژه بانوان در سرپلذهاب
- ■«کودکان سرپلذهاب؛ پرچمداران کوچک حماسه»
- ■میدانداری کودکان و نوجوانان سرپلذهاب در موج هفتاد و هفتم مقاومت
تبلیغ انتخاباتی یک فرمانــــــــده لشکر ...
یک صندلی زیر پای خودش گذاشت و رفت بالا ایستاد، بعد بدون هرگونه مقدمه چینی، شروع کرد به سخن گفتن: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِـن بنده گنهکار خـِدا، حسین بصیر هَـسِّمه (هستم)»
یک صندلی زیر پای خودش گذاشت و رفت بالا ایستاد، بعد بدون هرگونه مقدمه چینی، شروع کرد به سخن گفتن: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِـن بنده گنهکار خـِدا، حسین بصیر هَـسِّمه (هستم)»
«ما آمدیم اینجا، از اسلام دفاع کنیم؟ ما آمدیم اینجا، از امام دفاع کنیم؟ الآن که خودمان نیاز به دفاع داریم! این دعواها و این دست به یقه شدن، برای چیست؟ درگیری بین ما فرصتی است، برای دشمن!»
ایشان که صحبت میکرد، این جمع چند صد نفری بدون استثنا همه، چشمان شان اشک آلود شده بود، همه به گریه افتاده بودند. حرفش که به انتها رسید، از سمت پلهها آمد، میخواست که برود؛ وسط پلهها که رسید، گفت : «خودتان توافق کنید، ولی هر که را انتخاب نمودید من نظر دارم» یک ساعتی نکشید که این بچهها به توافق رسیدند، و با نظر «حاجی بصیر» مسئله فرماندهی آنها حل شد، دیگر تا آخر جنگ کسی چنین اعتراضی، در کل لشکر مشاهده نکرد.
یک صندلی زیر پای خودش گذاشت و رفت بالا ایستاد، بعد بدون هرگونه مقدمه چینی، شروع کرد به سخن گفتن: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِـن بنده گنهکار خـِدا، حسین بصیر هَـسِّمه (هستم)»
«ما آمدیم اینجا، از اسلام دفاع کنیم؟ ما آمدیم اینجا، از امام دفاع کنیم؟ الآن که خودمان نیاز به دفاع داریم! این دعواها و این دست به یقه شدن، برای چیست؟ درگیری بین ما فرصتی است، برای دشمن!»
ایشان که صحبت میکرد، این جمع چند صد نفری بدون استثنا همه، چشمان شان اشک آلود شده بود، همه به گریه افتاده بودند. حرفش که به انتها رسید، از سمت پلهها آمد، میخواست که برود؛ وسط پلهها که رسید، گفت : «خودتان توافق کنید، ولی هر که را انتخاب نمودید من نظر دارم» یک ساعتی نکشید که این بچهها به توافق رسیدند، و با نظر «حاجی بصیر» مسئله فرماندهی آنها حل شد، دیگر تا آخر جنگ کسی چنین اعتراضی، در کل لشکر مشاهده نکرد.