خبرگزاری فارس: شهید سرلشکر اکبر ابراهیمزاده، یکی از شهدای شاخص جنگ تحمیلی رمضان به شمار میآید که روز نهم اسفند ۱۴۰۴ در جریان حمله متجاوزانه ائتلاف جنایتپیشه آمریکایی-صهیونی به بیت شریف رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله العظمی خامنهای (قدسسره) پس از قریب به ۴۷ سال خدمت صادقانه با زبان روزه به فیض عظیم شهادت نائل آمد. این شهید والامقام از پیشکسوتان سپاه استان خراسان رضوی به شمار میآمد و از بدو ورود به این مجموعه انقلابی در فعالیتهای تشکیلاتی و خدمترسانیهای متعددی مانند راهاندازی بسیج، کادرسازی، شکلدهی به سپاه استان در دوران پس از پیروزی انقلاب و دفاع مقدس و... مشارکتی موثر داشت.او از سال ۱۳۶۳ تا پایان دوران دفاع مقدس به عنوان مسئول ستاد لشکر ۵ نصر مشغول به فعالیت بود و پس از پایان جنگ تحمیلی هشتساله نیز در قامت پاسداری ولایتپذیر سنگر خدمت خالصانه را رها نکرد. آخرین مسئولیت شهید ابراهیمزاده، جانشینی دفتر نظامی فرماندهی معظم کل قوا امام شهید حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای (قدسسره) بود. پیگیری منویات رهبر شهید انقلاب اسلامی در نیروهای مسلح تا حصول نتیجه قطعی، از خصوصیات بارز این سردار پرافتخار سپاه اسلام به شمار میآید.
در مجال پیشرو به منظور پاسداشت یاد و خاطره شهید سرلشکر اکبر ابراهیمزاده، به سراغ فرزند این شهید والامقام رفتیم و با او درباره خصوصیات و برخی ابعاد شخصیتی این سردار خدوم و سرافراز به گفتوگو نشستیم، فرزندی که حتی راضی به انتشار نامش نیست و خود را نماینده خانواده شهید معرفی میکند.در ادامه مشروح این گفتوگو را از نظر میگذرانید: فارس: برای آغاز گفتوگو، کمی از پدر شهیدتان بگویید و ایشان را فراتر از آنچه در رسانهها منتشر شده است، معرفی کنید.ابتدا میخواهم تاکید کنم که من به نمایندگی از اعضای خانوادهام در این گفتوگو شرکت کردم و حرفهایم، حرفهای آنها هم هست. ما نمیخواهیم درباره بخشهایی از زندگی پدر سخن بگوییم که خودمان به صورت مستقیم تجربهاش نکردهایم؛ آنچه برایمان واقعی و ملموس است، زندگی او در خانه و نوع پیوندش با خانواده است؛ همان لحظههای نابی که با او انس و الفت داشتیم.پدرم میخواست پزشکی بخواند اما جنگ تحمیلی تصمیم او را عوض کردپدرم سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد. او در دانشگاه فردوسی مشهد، رشته علوم تغذیه خوانده بود و واقعاً به کارش علاقه داشت. ابتدا میخواست پزشکی بخواند، اما به موازات آغاز جنگ تحمیلی، همهچیز تغییر کرد. او پنج سال از دوران هشتساله دفاع مقدس را در جبهه حضور داشت. پس از جنگ تحمیلی هم سپاه به او اعلام کرد که به توان و تخصصش نیاز دارد. پدرم هم به دلیل اعتقاد و روحیه مسئولیتپذیری که داشت، تصمیم گرفت عضوی از خانواده سپاه باشد.
ولایتمدار و تکلیفگراپدرم همیشه میگفت: «اگر احساس کنم جایی به من نیاز است، وظیفه دارم که به آنجا بروم.» برای این منظور، حتی علائق شخصیاش را هم کنار گذاشت. بعدها که بزرگتر شدیم، از او پرسیدیم: «روحیه شما به نظامیگری نمیخورد، چه شد که این مسیر را انتخاب کردید؟» او پاسخ داد: «گفتند به نیرویی مثل من نیاز است و اطاعت کردم.» فکر میکنم روحیه ولایتمداری و تکلیفگرایی او باعث شد چنین مسیری را انتخاب کند.همبازیهایمان از رفتار پدرم تعجب میکردندما در یک شهرک نظامی زندگی میکردیم. پدرم هر بار وقتی از محل کار برمیگشت و نزدیک خانه میرسید، از ماشین پیاده میشد و ما را که همراه با بچههای شهرک مشغول بازی بودیم، در آغوش میگرفت و میبوسید. این رفتار برای بسیاری از همبازیهای ما عجیب بود. به نحوی که گاهی میپرسیدند: «مگر پدرت میخواهد به مسافرت برود؟» و من در پاسخ میگفتم: «نه، او هر روز همین کار را میکند.» پدرم بسیار مهربان بود و هیچگاه عشق و محبتش را پنهان نمیکرد؛ چه نسبت به همسرش و چه نسبت به فرزندانش. او اهل ابراز محبت بود؛ اهل در آغوش گرفتن، نوازش کردن و احترام گذاشتن. هنوز یادم هست وقتی وارد خانه میشدیم، حتی اگر مهمان داشت، به احترام حضور ما از جایش برمیخاست. رفتارش با مادرم هم سرشار از عشق و مهر و احترام بود.
فارس: قدری درباره صفات و خصوصیات برجسته اخلاقی ایشان صحبت کنیم. از نگاه شما مهمترین خصلت اخلاقی پدر شهیدتان چه بود؟ مهمترین ویژگی اخلاقی پدرم «مهر» و «رواداری» بود. او هیچگاه به ما اجازه نمیداد درباره کسی بدگویی کنیم یا قضاوت ناروایی داشته باشیم. حتی اگر با فردی اختلاف نظر سیاسی داشت، باز هم نمیگذاشت درباره او با بیاحترامی صحبت شود. میگفت: «ما حق نداریم درباره دیگران اینگونه حرف بزنیم.» اگر میدید در جایی غیبت میشود، به سرعت جمع را ترک میکرد. هرگز کارهای شخصیاش را به دیگران نمیسپرد. یادم نمیآید از ما درخواست کرده باشد وسیلهای را برایش بیاوریم یا کارهای شخصیاش را انجام دهیم. همیشه میگفت: «خودم باید کارهایم را انجام دهم.»پدرم در رعایت حریم شخصی دیگران بسیار جدی بود. اگر از او درباره کسی سؤال میکردیم و مطمئن نبود که آن فرد راضی است سخنی دربارهاش گفته شود، سکوت میکرد. بعدها فهمیدم بزرگترین آموزهای که که از او به یادگار بردهام، همین فرهنگ مهرورزی و اخلاق است. پدرم اهل شکایت و گلایه نبود و میگفت: «تو تلاشت را بکن، درست میشود.» این جمله را بارها از او شنیده بودم.
خط قرمزی به نام بیتالمالپدرم نسبت به استفاده از امکانات اداری یا دور زدن قانون، فوقالعاده حساس بود، هرگز اجازه نمیداد از موقعیتش کمترین بهرهای ببریم و حتی از ماشین اداره استفاده شخصی کنیم. به یاد دارم هنگامی که من میتوانستم بهخاطر سوابق جبهه پدر از خدمت سربازی معاف شوم، حاضر نشد کوچکترین مداخلهای کند و با وجود اینکه کار گره خورده بود، گفت: «مسیر قانونی وجود دارد و خودت باید آن را طی کنی.» در آن زمان شاید من از این قسم سختگیریهایش ناراحت میشدم، اما بعدها فهمیدم بزرگترین خدمتی که به ما کرد همین بود. او به ما آموخت هرگز از روابطمان برای دور زدن ضوابط استفاده نکنیم.فارس: کمی درباره کیفیت انس و الفت پدر شهیدتان با معبود و ائمه هدی (علیهمالسلام) بگویید. خصلتهای مشهود ایشان در مسیر ارتباط با خداوند متعال و اتصال به حضرات معصومین (علیهمالسلام) چه بود؟رابطه پدرم با خدا از جنس عشق و محبت بود، او از سر عشق و محبت به خدا عبادت میکرد نه از ترس عقوبت. به یاد دارم روز ازدواجم، وقتی دست من و همسرم را در دست هم گذاشت، گفت: «همدیگر را برای خدا دوست داشته باشید.» آن روز حرفش را نمیفهمیدم، اما بعدها در جریان زندگی متوجه معنای جملهاش شدم.
رابطه پدرم با خدا از جنس عشق و محبت بوداو به هیچ وجه اهل تظاهر نبود. اگر در مذمت غیبت یا بداخلاقی تذکر میداد، اولین مخاطب تذکر خودش بود. زبان بسیار پاکیزهای داشت، اهل مسجد و خواندن نماز با حضور قلب بود. شاید گاهی پیش میآمد که نمیتوانست نمازش را اول وقت بخواند، اما همیشه نمازهایش را با توجه و حال خوب میخواند.به امام رضا (علیهالسلام) و زیارت ایشان تعلق خاطر ویژهای داشت. هر بار که به مشهد میآمد، به صورت روزانه و منظم به حرم میرفت و هر مرتبه، زیارت جامعه کبیره میخواند. در ایام محرم برای امام حسین (علیهالسلام) مشکی میپوشید و دوست داشت هر سال اربعین به کربلا برود. اهل افراط و تفریط نبود و همواره بر میانهروی تأکید میکرد. مراقبت توامان از جسم و روحپدرم علاوه بر مراقبت روح، به مراقبت از جسم خویش هم توجه خاصی داشت و بهخاطر رشته تخصصیاش، نسبت به سلامت بدن خود حساس بود. نوشابه و شکر مصرف نمیکرد، به صورت منظم ورزش میکرد و همیشه به ما میگفت: «بدن، نعمتی خدادادی است که باید از آن مراقبت کنید.»فارس: آیا پیش از شهادت پدر بزرگوارتان تصور میکردید که ایشان با عروجی اینچنینی عالم خاکی را وداع گوید؟راستش را بخواهید، من هیچگاه فکر شهادت پدرم را نکرده بودم و تا لحظه آخر هم نمیخواستم رفتن او را باور کنم. اما پس از شهادتش، احساس کردم اراده خاصی در زندگی او وجود داشته که حتی به رفتنش هم معنا بخشیده بود.
پس از رفتن پدرم فهمیدم شهادت، نتیجه نوع خاصی از زیستن استمن پیش از این، ادراک چندانی نسبت به مقوله شهادت نداشتم، اما پس از رفتن پدرم حس کردم که شهادت اتفاق سادهای نیست؛ بلکه نتیجه نوع خاصی از زیستن است. انگار کسی که در تمام عمر خود توانسته بر نفس و خواستههایش غلبه یابد، در نهایت قادر است شکل رفتنش را هم خود انتخاب کند. فارس: ماندگارترین خاطراتی که از پدر شهیدتان در ذهن دارید را برایمان نقل کنید.یکی از ماندگارترین خاطراتم از پدر مربوط به دوران دبیرستان است؛ زمانی که تصمیم گرفتم درس نخوانم و به دلیل علاقهای که به کامپیوتر داشتم، سر کار بروم.پدرم برخلاف انتظار، هرگز سرزنش یا تحقیرم نکرد و اتفاقا کمک کرد تا مسیری که به آن علاقهمندم را طی کنم.در آن دوران به صورت کارآموز و بدون اینکه حقوقی بگیرم در جایی مشغول به کار شدم. از آنجا که به پول نیاز داشتم، رفتهرفته انگیزهام کم شد و تصمیم گرفتم از آن کار بیرون بیایم، اما صاحبکار مانع شد و گفت حاضر است به من حقوق بدهد. بعدها فهمیدم که پدرم برای مدتی به صورت مخفیانه حقوق کارآموزیام را پرداخت میکرده، تا اینکه پس از گذشت چند ماه، صاحبکار از عملکردم خوشش آمده و به پدرم گفته که حاضر است حقوقم را پرداخت کند.
چند خاطره شیرین پدر و پسریمن با تاخیر زیادی در کنکور شرکت کردم، به نحوی که با برادرم در یک سال کنکور دادیم. خاطرم هست وقتی همراه برادرم از جلسه کنکور برمیگشتیم، او ناراحت بود که چرا آنگونه که باید از پس آزمون برنیامده. پدرم دلداریاش داد و در حالی که یک لیوان آب مینوشید، گفت: «تا زمانی که این آب در دهان من است، تحت ارادهام قرار دارد اما به محض اینکه پایین رفت، دیگر در اراده من نیست و راه خود را طی میکند. زندگی هم اینگونه است؛ شما فقط باید کار و تلاشتان را بکنید.» همین یک جمله او حالمان را عوض کرد.تصویر پررنگی از سالهای کودکی که همچنان ماندگار استپدرم در ایام جنگ تحمیلی هشتساله ماهها به خانه نمیآمد. یکی از تصاویر پررنگی که از آن ایام به یاد دارم و بعدها خیلی به سراغم آمد، این بود که وقتی پس از چند ماه به خانه برمیگشت، مرا در بغل خود مینشاند، سرش را به سینهاش میفشردم و با ریشش سرم را نوازش میداد. این یکی از ماندگارترین تصاویر سالهای کودکی است که از او در ذهنم باقی مانده.او همواره از اینکه هنگام برگزاری مراسمها جایی بنشیند که در قاب دوربینها قرار گیرد، گریزان بود و از دیده شدن اجتناب میکرد. پس از شهادت، مراسم تشییع پیکر او به صورت همزمان با هشت سرباز شهید برگزار شد. جالب است در مراسم تشییع هم تصویر پدرم پشت تصویر سربازان قرار داشت و به نوعی پنهان شده بود.
فارس: به عنوان آخرین سوال، فراق پدر شهیدتان را چگونه تاب میآورید؟پس از شهادت پدر، برخلاف تصور قبلیام احساس نکردم که رابطهام با او قطع شده است. قبلاً باید منتظر میماندم تا او را ببینم، اما حالا احساس میکنم هرکجا و در هر زمانی که بخواهم، میتوانم با پدرم حرف بزنم و دیگر کمترین فاصلهای میان ما نیست. حس میکنم اکنون دست او بازتر شده است تا گره از تارهای جانم بگشاید. پس از شهادت پدرم فهمیدم«شهیدان زندهاند» یعنی چهپیش از این جمله معروف «شهیدان زندهاند الله اکبر» را شنیده بودم اما به عمق معنای آن پی نبرده بودم. پس از شهادت پدرم فهمیدم این جمله یعنی چه. یک بار سر مزار پدرم رفتم و به حافظ تفعلی زدم، این بیت آمد: «فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان»حالا احساس میکنم که پدرم بیش از همیشه به ما نزدیک استوقتی آن غزل حافظ را خواندم، حس کردم جای ما عوض شده است؛ انگار این پدر است که باید به خستهای چون من جان ببخشد. حالا احساس میکنم که پدرم بیش از همیشه به ما نزدیک است. اگر بخواهم او را در یک جمله توصیف کنم، میگویم: «پدرم انسانی بود که همواره با مهر و اخلاق زندگی کرد و این دو خصلت، معنای زندگیاش را شکل داد.» آنچه اکنون بیش از هرچیز برای ما سخت و طاقتفرساست، فقدان چنین انسان مهربان و بااخلاقی است.