پربازدیدترین ها

سرویس: تازه های خبر کد خبر: 65872 ۰۴:۴۲ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸

تکرار کلیشه های کسالت بار در بچه های نسبتا بد

بچه های نسبتا بد، آخرین ساخته سیروس مقدم است که بالاخره به اتمام رسید. مجموعه ای با پخش شبانه و با موضوع اجتماعی،پلیسی و البته درام. با اینکه این مجموعه از بازیگران خوبی بهره مند بود اما ماجرای داستان چندان دلچسب و خوشایند نبود. آنچه قرار است در این نوشتار بدان اشاره شود، ارتباطات میان افراد حاضر در این سریال است.

بچه های نسبتا بد قصه سه پسر جوان است که هر یک به نوعی با مشکلات خاصی در زندگی شخصی خود، درگیر هستند و برای حل این مشکلات تصمیم به یک دزدی مشترک می گیرند. سرقت یک گاو صندوق که حاوی مقادیر زیادی سکه طلاست. به این ترتیب کل داستان حول این محور حرکت می کند و گرفتاریها و مشکلات این سه جوان در زندگی های شخصی شان نمایش داده می شود. اما این ماجراها را می توان تکرار کلیشه های کسالت باری نامید که بارها و بارها در فیلم ها و سریالهای ایرانی شاهد بوده ایم. اینکه دختران جوان به خاطر پول و ثروت، عشق های آتشین را نادیده می گیرند و با مردانی که سن و سال پدرانشان را دارند، ازدواج می کنند. بخش های دراماتیکی که اتفاقا بسیار کلیشه ای و تکراری هستند و در این مجموعه تلویزیونی باز هم تکرار شدند. رهی، پسر جوانی که به دنبال رهایی پدرش از زندان است و به نامزدش قول داده برای او اتومبیلی بخرد و مشکلات اقتصادی، موجب به تعویق افتادن این مسئله می شود. همین مسائل و مشکلات ناشی از اعتیاد و فقر در خانواده اش، موجب می شود که او هم بر خلاف میل باطنی اش به ازدواج با مردی ثروتمند و بی اخلاق تن بدهد. مردی میانسال که زن و فرزند دارد و زن سابق اش به قصد به آتش کشیدن هووی جوان و خانه شوهرش، به این خانه هجوم می آورد. باز هم این سوال باقی می ماند که چرا همیشه به نمایش شخصیتهایی اصرار داریم که بعد منفی شخصیت شان پررنگ تر از بعد مثبت است. شخصیتهایی که شاید در جامعه کم نباشند اما دلیلی وجود ندارد که همیشه زندگی های پر از مشکل و جوانان بزه کار و ارتباطات تنش زا و اضطراب انگیز را نشان دهیم همه این صحنه ها برای مخاطب تکراری و اغراق آمیزند و شبیه به صفحه حوادث روزنامه ها. داستانی که همواره در فیلم های ایرانی دیده ایم. بالاخره معلوم نیست ارزش های مثبت و الگوهای هنجار مند برای مخاطبان چه چیز باید باشد. آنچه در ارتباطاتی از این دست می بینیم، همواره حول این محور چرخیده است که دختر و پسر جوانی عاشق یکدیگر می شوند، اگر بر این عشق پافشاری کنند و به خواسته خود برسند، با مشکلات متعددی روبرو هستند، اگر هم از این عشق ها صرف نظر کنند و مثل روشا در بچه های بد، با فردی ثروتمند ازدواج کنند، احتمالا آن فرد به سن و سال پدر آن دختر است و مردی بد اخلاق و ترشرو است که نمی تواند آن دختر را خوشبخت کند و بدبختی مضاعف آن دختر در ارتباطات میان آنها وضوح پیدا می کند و در نهایت با ظاهری پریشان و بدبخت گونه به خانه پدری باز می گردند.   همانطور که در این مجموعه نامزد همایون هم به خاطر خواسته های مادی ، علائق اش را نادیده گرفت و به ازدواج با پسر ثروتمندی رضایت داد که مطابق با یک معامله صورت گرفته بود. هرچند عاقبت آن دختر هم چیزی جز بدبختی و مصیبت نبود و جسم بی جان و زخمی اش در کنار جسم زخم خورده همایون، صحنه هایی شبیه به فیلم های هندی را رقم زد. اما سمیر، جوان دیگر این داستان هم به گونه دیگری با مشکلات خود دست و پنجه نرم می کرد. او نیز گرفتار بیماری همسرش و بچه ای بود که نارس به دنیا امده بود و با خطر مرگ مواجه بود. او هم به قول خودش، همه چیز را برای خانواده اش می خواست و مشکلات مادی او را به این سمت کشانیده بود. به طور کلی می توان اینطور بیان کرد که نمایش جوانانی که برای حل مشکلات اقتصادی، دست به بزه و جرم می زنند، چیزی جز یک کلیشه ای تکراری و بی اساس نبوده است. چرا که این موضوعات هیچگاه در قالب ارتباطات به تصویر در آمده، اینگونه نبوده اند که بتوانند تاثیرات لازم را بر مخاطبان خود به دنبال داشته باشند. حتی می توان به این نکته نیز اشاره کرد که عمل دزدی این سه جوان، با نمایش مشکلات متعدد انها، به نوعی توجیه شده بود اما از طرف دیگر گرفتاریهایی که به خاطر این دزدی پیش آمده بود، هم اغراق آمیز بود. چرا که مثلا قرار است از نمایش این موارد، کارنامه ای عبرت انگیز برای برخی از افراد خوانده شود. مشکل بزرگ اینجاست که عنصر اغراق و بزرگنمایی در نمایش ارتباطات میان افراد، همواره در فیلم ها وجود داشته و همین امر موجب می شود تا فاصله زیادی میان مخاطب و شخصیت های یک فیلم وجود داشته باشد. فاصله ای که اثر بخشی یک متن تلویزیونی را در ارتباط صحیح با مخاطب، کاهش می دهد و موجب می شود تا رسانه ملی از رسالت اصلی و مهم خود, عقب بماند بخش زیادی از این موضوع به نحوه پردازش فیلمنامه ها مربوط می شود که توانایی تعریف و ارائه درستی از یک موضوع را ندارند و با گنجاندن رشته ای از ارتباطات و کش و قوس ها، میان جوانان دختر و پسر، سعی در جذابیت بخشی یک داستان دارند که در نهایت ممکن است این جذابیتها، محتوا و مفهوم را قربانی کند. نکته مهمی که در اغلب فیلم های ایرانی وجود دارد و مشخص نیست که چرا سازندگان این فیلم ها، فکری به حال انتقال محتوا و پیامی مثبت و سازنده به مخاطبانشان، نمی کنند. یک مجموعه تلویزیونی با هزینه های بسیار ساخته می شود که اغلب قسمتهای آن، چیزی جز جنگ اعصاب نیست. سرتاسر قصه با نمایش صحنه های دلخراش سپری می شود و همینکه داستان به نقاط انتهایی نزدیک می شود، بارقه هایی از امید نشان داده می شود و همه خلاف کارها به سمت اصلاح شدن حرکت می کنند و تحولی به یکباره رخ می دهد و همین مسئله موجب می شود که با اتمام مجموعه ای همچون بچه های نسبتا بد، این نکته به ذهن برسد که بالاخره قرار بود چه چیزی از تماشای این مجموعه دستگیر مردم شود. هرچند سکانس پایانی این فیلم، کمی متفاوت تر از سایر فیلم های ایرانی بود اما به طور کلی در این مجموعه هم، شاهد روندی نسبتا تکراری بودیم. روندی که معلوم نیست چه وقت از فیلم های ما کنار خواهد رفت. ...و باز هم این سوال باقی می ماند که چرا همیشه به نمایش شخصیتهایی اصرار داریم که بعد منفی شخصیت شان پررنگ تر از بعد مثبت است. شخصیتهایی که شاید در جامعه کم نباشند اما دلیلی وجود ندارد که همیشه زندگی های پر از مشکل و جوانان بزه کار و ارتباطات تنش زا و اضطراب انگیز را نشان دهیم تا به این واسطه نتیجه گیری کنیم که کار بد، عاقبتی جز مصیبت و بدبختی و در نهایت پشیمانی،  ندارد. می توان به نمایش یک زندگی معتدل و درست از یک زوج جوان پرداخت که در میان ارتباطات معقول و صحیح شان، با مشکلاتی در طی زندگی مواجه هستند. اما مشکل بزرگ اینجاست که عنصر اغراق و بزرگنمایی در نمایش ارتباطات میان افراد، همواره در فیلم ها وجود داشته و همین امر موجب می شود تا فاصله زیادی میان مخاطب و شخصیت های یک فیلم وجود داشته باشد. فاصله ای که اثر بخشی یک متن تلویزیونی را در ارتباط صحیح با مخاطب، کاهش می دهد و موجب می شود تا رسانه ملی از رسالت اصلی و مهم خود, عقب بماند.