ریچارد نفیو و مایکل سینگ، دو کارشناس اصلی مسائل ایران در مؤسسه واشنگتن، در یک یادداشت مشترک، برنامهای مشخص را برای دولت ترامپ در قبال ایران ارائه کردند؛ ایشان به صورت غیرمستقیم، ناکامی در دو جنگ اخیر با ایران را تأیید کرده و لذا بر استفاده از «سایه جنگ» برای «تحمیل اراده» و نه «رسیدن به توافق» اصرار میکنند.کارشناسان صهیونیست مؤسسه واشنگتن مدعی هستند در پی تحولات پس از «جنگ دوازدهروزه»، نگاه بخش مهمی از جریان راهبردی در واشنگتن نسبت به ایران وارد مرحلهای تازه شده است؛ مرحلهای که در آن هدف اصلی دیگر رسیدن به توافق یا مدیریت بحران نیست، بلکه بهرهگیری مستمر از تهدید جنگ برای تحمیل خواستههای امنیتی به تهران تعریف میشود.آنها این تحلیل خود را بر چند گزاره کلیدی استوار میکنند: 1) ارتقای جایگاه بازدارندگی موشکی ایران در محاسبات امنیتی اسرائیل، 2) احیای ظرفیتهای محور مقاومت، 3) شکلگیری یک ابهام فراگیر هستهای و 4) ناکارآمدی عملی سیاست تغییر رژیم
ارتقای جایگاه قدرت موشکی ایران از «خطرناک» به «تهدید موجودیتی» در ارزیابیهای صهیونیستینخستین محور تحلیل به پیامدهای نظامی جنگ دوازدهروزه مربوط میشود. بهگفته ایشان، این جنگ نقطه عطفی در ارزیابی اسرائیل از قدرت موشکی ایران ایجاد کرد. پیش از این، تلآویو توان موشکی ایران را یک خطر راهبردی میدانست، اما پس از عملکرد عملیاتی موشکها، این ارزیابی به سطح «تهدید موجودیتی» ارتقا یافت.در این یادداشت تأکید شده که حتی پس از حملات مشترک آمریکا و اسرائیل به زیرساختهای نظامی ایران، زرادخانه موشکی ایران نهتنها از بین نرفت بلکه کارایی آن در میدان نبرد بهطور غیرمنتظرهای بالا ارزیابی شد. همین مسئله سبب شد مقامات اسرائیلی به این نتیجه برسند که مسئله موشکی ایران دیگر صرفاً بخشی از رقابت نظامی منطقهای نیست، بلکه مستقیماً به بقای اسرائیل گره میخورد.از منظر ایشان، نتیجه چنین برداشتی تغییر بنیادین در سیاست امنیتی اسرائیل است: از مهار و بازدارندگی به سمت تلاش فعال برای حذف ظرفیت موشکی ایران. در نتیجه، هرگونه مذاکره آینده نیز نباید حول محدودسازی، بلکه باید حول «خارج کردن کامل این قابلیت از دسترس ایران» تعریف شود.
احیای محور مقاومت و گذر زمان به نفع ایراندومین ادعای کلیدی این دستورکار، به وضعیت نیروهای همسو با ایران در منطقه مربوط است. طبق این تحلیل، ایران پس از جنگ نهتنها عقبنشینی نکرد بلکه حمایت از نیروهای متحد خود را آغاز کرد.کارشناسان واشنگتنی این روند را یک تحول بسیار مهم تلقی میکنند زیرا در نگاه آنها، یکی از اهداف اصلی عملیات نظامی سال ۲۰۲۵ قطع پیوند میان ایران و متحدان منطقهایاش بود، اما نتیجه عملی برعکس شد و شبکه متحدین منطقهای (محور مقاومت) نهتنها فرو نپاشید بلکه بازسازی شد.از دید این تحلیل، این وضعیت برای آمریکا و اسرائیل به معنای آن است که زمان به نفع ایران عمل میکند. بنابراین راهبردهای طولانیمدت دیپلماتیک یا مذاکرات فرسایشی میتواند عملاً فرصت تقویت بیشتر این محور را فراهم کند.ابهام فراگیر هستهای، افزایش بازدارندگی ایران و پیچیدهتر شدن سیاستگذاری در آمریکا و اسرائیلسومین محور این یادداشت به وضعیت برنامه هستهای ایران میپردازد. بر اساس این تحلیل، حملات سال ۲۰۲۵ برنامه هستهای ایران را نابود نکرد بلکه آن را وارد مرحلهای از «ابهام ساختاری» کرده است.
بهدلیل فقدان بازرسیهای مستمر بینالمللی و نبود اطلاعات قابلاعتماد درباره محل مواد هستهای و فعالیتها، اکنون هیچ ارزیابی دقیقی از وضعیت واقعی برنامه وجود ندارد. این دو کارشناس معتقد هستند این وضعیت حتی از پیشرفت علنی برنامه هستهای خطرناکتر است، زیرا طرف مقابل نمیداند با چه سطحی از توانمندی مواجه است.در این چارچوب، مفهوم «ابهام هستهای فراگیر» مطرح میشود؛ شرایطی که در آن نه توقف برنامه قابل اثبات است و نه پیشرفت آن قابل رد. چنین وضعیتی بهزعم نویسندگان میتواند بازدارندگی ایران را افزایش دهد و محاسبات نظامی اسرائیل و آمریکا را پیچیدهتر÷ کند.هیچ گزینه عملی برای براندازی حکومت در ایران وجود نداردچهارمین بخش تحلیل به ارزیابی سیاست تغییر رژیم اختصاص دارد. نویسندگان معتقد هستند تجربههای اخیر نشان داد، در حال حاضر هیچ گزینه عملی برای براندازی حکومت ایران عملاً وجود ندارد.این دو حمله تمامعیار نظامی را غیرواقعی ارزیابی میکنند، زیرا هزینههای آن برای آمریکا بسیار بالا و غیرقابلقبول است. از سوی دیگر، حمایت از اعتراضات داخلی نیز بسیار زمانبر تلقی شده و نتیجه قطعی ندارد. بنابراین ایشان تغییر رژیم را در شرایط کنونی به یک آرزو تا یک راهبرد اجرایی، تشبیه میکنند.این بخش از تحلیل اهمیت زیادی دارد زیرا سیاست پیشنهادی ایشان عمدتاً با اتکا بر این بخش از تحلیل بنا میشود و مدعی هستند وقتی براندازی عملی نیست و توافق نیز مطلوب نیست، تنها گزینه باقیمانده «اجبار بدون جنگ» است.
مذاکرات ابزاری برای تقویت فشار است نه راهی برای رسیدن به توافق بر پایه گزارههای فوق، تحلیلگران مؤسسه واشنگتن پیشنهادی خود را ارائه میکنند: آمریکا باید از تهدید دائمی حمله نظامی برای تحمیل خواستههای خود استفاده کند.بهعبارت دیگر، ایشان تأکید میکنند هدف مذاکرات نباید حل اختلافات بلکه باید ابزاری برای مدیریت فشار باشد. تهدید حمله باید حفظ شود تا ایران مجبور شود در موضوعات مختلف، عقبنشینی کند.در این چارچوب حتی الگوی برجام نیز رد میشود. تحلیلگران تصریح میکنند که حتی برجام که امتیازاتی صوری به ایران داد، الگویی نادرست است. لذا پیشنهاد میکنند این بار واشنگتن حتی امتیازات ظاهری هم ارائه نکند و صرفاً از ابزار تهدید استفاده کند.ایشان در نهایت توضیح میدهند که بخشی از جریان سیاستگذاری در واشنگتن به این نتیجه رسیده است که الگوی «توافق در برابر امتیاز» در برابر ایران کارآمد نیست. در نتیجه، راهبرد مطلوب نه جنگ فوری و نه توافق جامع، بلکه حفظ دائمی سایه جنگ است؛ وضعیتی که در آن تهدید نظامی به ابزار اصلی سیاست تبدیل میشود و مذاکره صرفاً نقش مکمل فشار را ایفا میکند. به این ترتیب، سیاست پیشنهادی ایشان استفاده از وضعیت نه صلح و نه جنگ، بلکه نوعی رویارویی دائمی مدیریتشده است.