پربازدیدترین ها

سرویس: تازه های خبر کد خبر: 244751 ۱۱:۲۶ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۷

روایت کاسبی که در اغتشاشات امامزاده حسن شهید شد

بازی دراز 1404:در حالی که اغتشاشگران با چاقو، کوکتل مولوتف و گلوله به سمت امامزاده حسن (ع) می‌آمدند، مردی با دست خالی جلو رفت تا حرمت حرم شکسته نشود. چند ساعت بعد، پیکرش از سردخانه تحویل خانواده‌اش شد.

روایت کاسبی که در اغتشاشات امامزاده حسن شهید شد

گروه فرهنگ خبرگزاری فارس، برخی نقاط تهران در روز پنج‌شنبه، هجدهم دی‌ماه میدان تقابل دو نگاه بود: نگاهی که حرمت حرم را خط قرمز می‌دانست و نگاهی که آتش، چاقو و گلوله را ابزار اغتشاش کرده بود. در آن شب سرد زمستانی، خیابان‌های اطراف امامزاده حسن (ع) شاهد یکی از تلخ‌ترین صحنه‌های اغتشاشات بود؛ صحنه‌ای که به شهادت مردی ختم شد که «خادم مسجد»، «پدر خانواده»، «مرد مردم» و فرمانده دیرین پایگاه بسیج محله بود.حال نزدیک به چهل روز از شهادت حبیب حرم می‌گذرد، پای سخنان خانواده شهید و یکی از همرزمانش در جوار مزار شهید در صحن امامزاده حسن نشسته‌ایم؛ روایتی از یک شهید که خودش کاسب بود، درد مردم را می‌فهمید و برای حفظ حرمت امامزاده جانش را در طبق اخلاص گذاشت. با ما همراه باشید تا بدانیم در شامگاه پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه در این منطقه چه گذشته است.جمشید جبارزاده، متولد ۱۳۴۵، آن شب وضو گرفت، نماز مغربش را کوتاه خواند و راه افتاد؛ بی‌آنکه بداند این آخرین خروجش از خانه است. او رفت تا از حرمت یک امامزاده دفاع کند؛ اما بازنگشت. از آن شب، خانواده جبارزاده دیگر تاریخ را با «قبل و بعد از ۱۸ دی» می‌شناسند.

 

از یک دل‌شوره بی‌دلیل تا خبری که زندگی را شکست

میثم پیغمبری، داماد شهید روایت شب را از یک دل‌شوره شروع می‌کند؛ دل‌شوره‌ای که هیچ نشانه بیرونی نداشت، اما دل را رها نمی‌کرد. او که تازه از زیارت کربلا برگشته بود، قرار بود مثل همیشه سری به حاج‌آقا بزند. اما آقا جمشید به خاطر تماس فوری که از امامزاده حسن به او شد، عجله داشت و زود رفته بود. در این حین، داماد همسرش را به منزل پدرش رساند و خودش با اینکه مرخصی بود، راهی محل کار شد.حوالی میدان هفت‌حوض (نبوت) با ازدحامی غیرعادی مواجه شد؛ خیابان متراکم، فضا متشنج، نگاه‌ها مضطرب. همان‌جا چیزی در دلش فرو ریخت. اولین تماس را با مادر همسرش گرفت و گفت: «مادر جان مغازه را ببندید.» بعد با حاج‌آقا تماس گرفت. پاسخی نیامد. این بی‌سابقه بود. برای همین با شوهر خواهر آقا جمشید تماس گرفت. او گفت: «حاجی امامزاده است، نگران نباش.» اما همین جمله هم آرامش نیاورد.نیم ساعت بعد دوباره تماس گرفت؛ باز همان پاسخ را شنید. اما دقایقی بعد تلفنش زنگ خورد؛ صدایی لرزان پرسید: «کسی پیشت هست؟» و بعد جمله‌ای که مسیر زندگی‌اش را عوض کرد: «حاج‌آقا چاقو خورده… حالش خوب نیست… اگر می‌توانی خودت را برسان.»امیدی که آرام‌آرام خاموش شد. داماد با باجناقش راه افتاد. قرار گذاشتند فعلاً چیزی به دخترها نگویند؛ نگران بودند اگر بچه‌ها بفهمند، کنترل اوضاع از دستشان خارج شود. چند بیمارستان را گشتند، اما چیزی دستگیرشان نشد. در میانه راه، تماس دوباره آمد: «آقا جمشید شهید شده است.»

 

آقا میثم با شنیدن این خبر خشکش زد. با توجه به نوع شغلش، شهادت پدرهمسرش برایش کاملاً مسجل شد، اما باجناقش باور نمی‌کرد. می‌گفت شاید اغراق است، شاید اشتباه شده. اما واقعیت شوخی نداشت. تا اینکه در بیمارستان یکی از همراهان حاجی را دیدند که حسابی زخمی شده بود و او هم با دیدن چهره داماد آقا جمشید، حاشا می‌کرد که حاج‌آقا را می‌شناسد. افراد دیگری که آرامش ظاهری همراه آقا میثم را دیدند، آرام به او گفتند حاجی شهید شده است. آن‌ها خبر نداشتند آن فرد، داماد بزرگ خانواده است. با همین جمله، او که تا این لحظه مثل کوه ایستاده بود، ناگهان فرو ریخت و آخرین امیدش هم خاموش شد. بعد از مدتی، آن دو نفر از بیمارستان بیرون آمدند و حدود یک ساعت در خیابان‌ها سرگردان بودند و دنبال یافتن راهی بودند که چگونه این خبر را به خانواده منتقل کنند.

 

شبی که امامزاده در محاصره اغتشاشگران بود

پس از آن شب، خانواده از زبان دوستان و همرزمان حاج‌آقا شنیدند که دقیقاً چه رخ داده است. نیروها اندک بودند. از شرق و غرب، جمعیتی به‌ سوی امامزاده حسن (ع) هجوم آورده بودند. هدف آن‌ها هتک حرمت و آتش زدن حرم امامزاده حسن و ایجاد رعب و وحشت بود. در دست مهاجمان کوکتل مولوتف، چاقو، سنگ و ابزارهای مختلف بود.در این سو، نیروهای مدافع امنیت نه سلاح گرم داشتند، نه تجهیزات دفاعی مناسب. اجازه تیر هم نداشتند. اما اغتشاشگران با سلاح گرم به جان مردم عبوری افتاده بودند. هنوز هم آثار تیر در اطراف ساختمان‌های امامزاده حسن مشهود است. آقا جمشید ابتدا تلاش کرد مردم به‌ویژه جوان‌ترها را عقب بکشد تا آسیبی نبینند. اما وقتی دید خطر مستقیماً متوجه صحن امامزاده است، خودش جلو رفت تا به یکی از شهروندانی که تیر خورده بود کمک کند؛ همان‌جا بود که اغتشاشگران او را احاطه کردند.یکی از مسئولان منطقه بعد از آن واقعه به خانواده شهید گفته بود: «تعداد نیروها حتی به اندازه یاران امام حسین (ع) هم نبود؛ شاید به پنجاه نفر هم نمی‌رسید، اما یک‌باره جمعیتی انبوه حمله کرد.» نیروها با دست خالی جلوی حرم ایستاده بودند.در همین بخش، ساناز جبارزاده ادامه می‌دهد: «احتمالاً بابا دید که به یک خانم حمله کردند، برای دفاع از او جلو رفت. بعد از آن، خودشان را زدند.»

 

لحظه‌ای که همه‌ چیز تغییر کرد

درگیری‌ها به سمت کوچه سیدجوادی کشیده شد. همان‌جا بود که حاج‌آقا زمین خورد. برخی می‌گویند بر اثر اصابت گلوله و تیر خلاص به سر، برخی دیگر معتقدند ضربات سلاح سرد کار او را تمام کرد. آنچه مسلم است، این است که در آن هیاهوی بی‌امان، انواع آسیب‌ها بر او وارد شد.سه نفر از دوستانش که صحنه را مشاهده کردند، تاب نیاوردند و با زحمت فراوان او را تا مقابل امامزاده کشاندند تا پیکرش در دست اغتشاشگران نماند. نام آن‌ها امروز در زمره جانبازان آن شب ثبت شده است.

 

پنج‌شنبه‌ای که دعا به اجابت رسید

«همیشه خندان، مؤدب، با شخصیت، مهربان و بی‌ریا.» این‌ها نخستین واژه‌هایی است که رسول خوئینی‌ها برای توصیف شهید جبارزاده بر زبان می‌آورد؛ انسانی که حضورش در مسجد و پایگاه، گرمای خاصی به جمع می‌بخشید.خوئینی‌ها روایت می‌کند که شب‌های منتهی به پنج‌شنبه ۱۸ دی، همراه جمعی از نیروها در محدوده مسجد و حرم امامزاده مستقر بودند. آنان ابتدا در مسجد لباس می‌پوشیدند و سپس با موتور و تجهیزات محدود ـ در حد باتوم و گاز اشک‌آور ـ در مقابل امامزاده حضور می‌یافتند تا امنیت فضا حفظ شود.او تأکید می‌کند که نه سلاحی در اختیار داشتند و نه مجاز به استفاده از آن بودند؛ مأموریت آنان صرفاً کنترل جمعیت و جلوگیری از ورود به حرم بود. آخرین دیدار خوئینی‌ها با شهید جبارزاده، یک شب پیش از حادثه رقم خورد؛ شبی که اکنون برای او به خاطره‌ای فراموش‌نشدنی تبدیل شده است. خادم امامزاده حسن آن‌ها را به نوشیدن چای دعوت کرده بود. شهید جبارزاده با همان روحیه شوخ و صمیمی پذیرفت. چای نوشیدند و هنگام بازگشت، در میان شوخی‌ها جمله‌ای گفت که امروز معنایی دیگر یافته است: «دعا کنید شهید شویم.» این آخرین جمله‌ای بود که خوئینی‌ها از او شنید.

 

شب حادثه، خوئینی‌ها به دلیل شرایط کاری در محل حضور نداشت، اما روایت همکارانش را از لحظه‌های پرالتهاب آن شب چنین نقل می‌کند: پس از بالا گرفتن درگیری‌ها، تعدادی از موتورها در مقابل حرم به آتش کشیده شد و فضای اطراف امامزاده به شدت متشنج شد. نیروها، با وجود اتمام گاز اشک‌آور و نبود هرگونه سلاح، تلاش کردند جمعیت را عقب برانند و از ورود به حرم جلوگیری کنند. با شعار «حیدر، حیدر» و حرکت هماهنگ، مدتی موفق به عقب‌راندن جمعیت شدند، اما موج هجوم دوباره بازگشت.در این میان، شهید جبارزاده هدف حمله قرار گرفت. بر اساس روایت نیروهای حاضر در میدان، آثار اصابت گلوله در ناحیه سر و گردن او دیده می‌شد و نشانه‌هایی از جراحات دیگر نیز بر پیکرش وجود داشت. زمانی که حاجی بر زمین افتاد، دو تا سه نفر از نیروها برای کمک به او وارد عمل شدند. در همان لحظات، چند نفر از همکاران نیز مجروح شدند و بعدها به‌عنوان جانباز معرفی شدند. با وجود خطر، پیکر او را از محل درگیری به سمت حرم منتقل کردند، اما شدت جراحات به حدی بود که او به آرزوی دیرینه‌اش رسید.

 

تبریک می‌گویم حاجی، به آرزویت رسیدی

برگردیم به فضای بیمارستان در آخرین ساعات روز پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه. داماد خانواده روایت می‌کند وقتی با اصرار فراوان موفق می‌شود در سردخانه پیکر حاج‌آقا را ببیند، نخستین جمله‌ای که بر زبان آورد این بود: «تبریک می‌گویم حاجی، به آرزویت رسیدی، حسینی‌وار شهید شدی. مانند حضرت زهرا (س) از پهلو آسیب دیدی.»او هرچند دلش برای دخترانش، برای نوه‌اش و برای خانواده سوخت، اما در دل خود، برای حاج‌آقا احساس خوشحالی می‌کرد؛ چراکه باور داشت هر انسان آرمانی دارد و رسیدن به آن، شایسته تبریک است.

 

از ساعت یازده شب تا لحظه وداع

خانم مرضیه جبارزاده، همسر شهید روایتش را از لحظه‌ای شروع می‌کند که ارتباط‌ها دوباره برقرار شد. «ساعت نزدیک یازده شب بود که تلفن‌ها دوباره وصل شد. اولین کاری که کردم تماس با همسرم بود. اما او پاسخی نمی‌داد.» حتی از خواهرشوهرش جویای حال همسرش شده بود که او هم گفته بود: «چیزی نیست، رفته مسجد خودشان، الان برمی‌گردد.» لحنش بیش از حد آرام بود و برای همین شک نکرد. نیم ساعت بعد، مدام تماس می‌گرفت. پاسخی نمی‌آمد. دیگر دلش طاقت نیاورد و خطاب به دامادهایش گفت: «اگر اتفاقی افتاده، بگویید. من حق دارم بدانم.» ابتدا به او گفتند: «فقط پایش تیر خورده، برده‌اند بیمارستان.» اما وقتی دید خانه پر از رفت‌وآمد شده، خواهران، دامادها و نزدیکان یکی‌یکی می‌رسند، فهمید ماجرا بیش از یک جراحت ساده است. در نهایت، داماد کوچک‌تر خانواده حقیقت را گفت: «حاجی به آرزویش رسید… شهید شد.» همان‌جا فهمید همه‌چیز تمام شده است.

 

آغاز دل‌نگرانی

اما دل‌نگرانی او از خیلی قبل‌تر شروع شده بود. «از همان روز، از ساعاتی که همسرم مغازه را به من سپرد و راهی شد.» آن روز از حوزه‌ بسیج مدام تماس می‌گرفتند و می‌گفتند: «خودت را برسان، اوضاع خیلی وخیم است.» ساعت حدود هفت‌ونیم بود. از همان لحظه، هر چه تماس گرفت، پاسخی دریافت نکرد. این برایش عجیب بود؛ چون همسرش همیشه پاسخ می‌داد، حتی در شلوغ‌ترین شرایط. حوالی ساعت نه، مغازه را بستند. دوباره تماس گرفت. دخترها می‌پرسیدند: «از بابا خبری نیست؟» او گفت: «نه، اما ان‌شاءالله چیزی نیست.» ساعت نه‌ونیم ارتباط‌ها به‌طور کامل قطع شد. اینترنت رفت. تلفن‌ها از کار افتاد. او چند بار از خانه بیرون رفت، به خیابان آمد، اما سوار ماشین نشد که به سمت امامزاده برود. دلشوره داشت، او نمی‌خواست خانواده را نگران‌تر کند.

 

او هم به گرانی‌ها معترض بود

پدرش و دایی‌اش از بنیان‌گذاران مسجد موسی‌بن‌جعفر بودند و خود او ادامه‌دهنده همان مسیر شد. از حدود شانزده‌ سالگی در پایگاه‌های بسیج فعال بود؛ زندگی‌اش ساده و مردمی بود. مغازه‌دار بود و از گرانی ناراحت می‌شد. می‌گفت: «مردم واقعاً تحت فشارند.» اما باور داشت خشونت و اغتشاش، اعتراض به گرانی نیست. می‌گفت: «اعتراض با چاقو زدن و تیراندازی فرق دارد. این‌ها اغتشاش است، نه اعتراض.»با مردم درگیر نمی‌شد. اگر بی‌حجابی یا رفتار نادرستی می‌دید، ناراحت می‌شد، اما وارد مجادله نمی‌شد. بیشتر سکوت می‌کرد. بعدها بسیاری از مشتریان به همسرش گفتند: «ما هر چه بدوبیراه به نظام می‌گفتیم، او فقط نگاه می‌کرد. اصلاً نمی‌دانستیم در این خط است.» آخرین روز هم دغدغه‌اش مردم بود: «به خانواده‌اش سفارش می‌کرد مبادا جنس‌ها را گران بدهید. مردم گناه دارند. نان مردم حرمت دارد.»

 

علاقه به شهادت؛ شوخی‌هایی که جدی بود

سه زمان از سال بود که به‌سختی می‌شد او را در مغازه یافت: ماه رمضان، محرم و صفر. یا در مسجد بود، یا در هیئت، یا در آشپزخانه نذری. کربلا نرفته بود. با اینکه گذرنامه گرفته بود، اما خودش می‌گفت: «اول باید پاک شوم، بعد به زیارت امام حسین (ع) بروم.»آخرین بار که داماد خانواده از کربلا بازگشته بود، او به حاج‌آقا گفت: «این بار با هم برویم.» پاسخ شنید: «ان‌شاءالله قسمت شود با هم برویم.» البته قسمت هم نشد؛ اما به‌گفته خانواده، سهم او چیزی بزرگ‌تر بود.همسر شهید می‌گوید: «او واقعاً عاشق شهادت بود. با دامادم که نظامی است، مدام شوخی می‌کردند. تازه از مأموریت کربلا برگشته بود. با هم تماس می‌گرفتند و شوخی می‌کردند. به دامادم می‌گفت: دخترم، همسر شهید می‌شود، اما او در جواب می‌گفت: نه، دختر شهید می‌شود.» این شوخی‌ها، در ظاهر خنده‌دار بود، اما ریشه در دل‌بستگی عمیق او به شهادت داشت.

 

پنج‌شنبه‌ای که پدرم برنگشت

الناز جبارزاده، دختر بزرگ شهید روایتش را از ساعت دوازده شب آغاز می‌کند: «ساعت حدود دوازده تا دوازده‌ونیم شب بود که دیگر نتوانستم صبر کنم. اینترنت تازه وصل شده بود، اما هیچ خبری نداشتیم. استرس به‌قدری شدید بود که حتی پسرم هم حال خوبی نداشت.» با مادرش تماس گرفت. خبری نبود. به همسرش زنگ زد. صدایش گرفته بود. گفت امامزاده است و به سمت امامزاده حسن نیا! اما او دیگر نمی‌توانست بماند. وقتی به خانه پدرش رسید، دید عمه و شوهرعمه‌اش هم آنجا هستند. همان لحظه فهمید اتفاقی افتاده است. با دیدن چهره همسرش، یقین کرد ماجرا چیزی بیش از یک مجروحیت ساده است. به او گفتند: «پایش تیر خورده، برده‌اند بیمارستان.» اما باور نکرد؛ چون اگر فقط پای پدرش تیر خورده بود، همسرش این‌طور برافراشته و با چشمانی قرمز و ورم‌کرده نبود. از همین‌جا بود که فهمید پدرش شهید شده است و یاد آخرین باری افتاد که در روز پدر، پدرش را دیده بود.ساناز جبارزاده، دختر کوچک شهید، روایتش را از روزهایی شروع می‌کند که همسرش در مأموریت عراق بود و او بیشتر کنار پدرش می‌رفت. «من از بچگی تقریباً هر روز می‌رفتم مغازه پدرم کمکش. همیشه می‌گفتم بابا برو استراحت کن، من هستم. مخصوصاً عیدها که می‌شد، غصه می‌خوردم. می‌دیدم سنش دارد بالا می‌رود، دلم می‌لرزید که زود از دستش بدهم.»قرار بود فردای روز شهادتش، پدر به خانه دختر کوچک‌ترش بیاید. حتی به همکارانش گفته بود: «امشب اگر همه‌چیز تمام شود، فردا باید بروم خانه دخترم.» اما آن «امشب» هرگز تمام نشد.

 

ساناز می‌گوید: «داشتم کارهای خانه را می‌کردم و برای مهمانی آماده می‌شدم که خواهرم زنگ زد و گفت مغازه بابا را با سنگ می‌زنند.» همین یک جمله باعث شد حتی با ۱۱۰ هم تماس بگیرد و خبر از حضور اغتشاشگران بدهد. دلش آرام و قرار نداشت. حدود ساعت یازده شب، خواهرش گفت: «از این‌ها هیچ خبری نیست، بیا پایین برویم.» وقتی به خانه پدرش رسید، نشانه‌ها چیز دیگری می‌گفت: حضور ناگهانی بستگان، آمدن اورژانس، چهره‌های نگران. گفتند پای راست بابا تیر خورده. اما او گفت: «این قیافه‌ها با تیر خوردن ساده جور درنمی‌آید.» و بعد جمله‌ای که دنیا در آن لحظه برای او تمام شد: «پدرت به شهادت رسیده.»ساناز ادامه می‌دهد: «فقط برایم مهم است بدانم چطور بابام به شهادت رسید. همیشه بهش می‌گفتم بابا خرید داری من می‌روم، با موتور خطرناک است. حالا فقط می‌خواهم بدانم چطور زدندش. من هنوز شهادت پدرم را باور ندارم و برایش فاتحه نخواندم، دوست دارم تو خواب ببینمش، ببینم حالش چطور است. دلم برایش خیلی تنگ شده.»در این حین نگاهی به قاب عکس بر سر مزار می‌کند و با اشکی که در چشمانش حلقه زده است، می‌گوید: «بابا خیلی نامردی، خیلی زود تنهام گذاشتی. هنوز ازت سیر نشده بودم.» و این جمله، شاید خلاصه تمام آن چیزی باشد که یک دختر، در فقدان پدر شهیدش، با خود حمل می‌کند.

 

«حاج‌آقا و آراز»؛ پیوندی فراتر از نسبت خانوادگی

«آراز غلامی‌مهر» برای حاج‌آقا فقط یک نوه نبود؛ بخشی از جان او بود. با هم به نماز جمعه می‌رفتند، در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردند، تشییع شهدا می‌رفتند. وقتی تلفن زنگ می‌خورد و می‌دید نوه‌اش است، قبل از پاسخ دادن دست به سینه می‌شد و خوشحال می‌شد. با این حال، همه نگران آراز بودند، اما در این چند روز بعد از شهادت، انگار روح این بچه با روح حاجی گره خورده است و صبر و شکیبایی او چیزی شبیه معجزه می‌ماند.البته آراز آن شب قرار بود همراه پدربزرگش باشد. پیش‌تر حاج‌آقا برایش در بسیج پرونده تشکیل داده بود و هر هفته با هم می‌رفتند. اما آن روز، برای اولین بار حاج‌آقا گفت: «نه، امروز نیا. خیلی خطرناک است.» همسرش تعجب کرد. گفت: «عجب، امروز می‌گویی نیا؟» حال اگر آن شب نوه‌اش همراهش بود، قطعاً برای او نیز اتفاقی می‌افتاد.آراز روایتش را با سادگی کودکانه بیان می‌کند و می‌گوید: «همیشه با هم بودیم.» او پدربزرگش را نه تنها بزرگ خانواده، بلکه مربی و راهنما می‌دانست. از سفر مشهدشان می‌گوید. قرار بود سفر دیگری هم در راه باشد؛ این بار به قم. اما حادثه‌ای که پنج‌شنبه‌ای تلخ رقم زد، فرصت این سفر را از آنان گرفت.

 

آراز از خرید انگشترهایی می‌گوید که پدربزرگش قول داده بود یکی‌یکی برایش بخرد؛ یکی وقتی کوچک بود، یکی وقتی بزرگ‌تر شد و آخرین انگشتر، همان بود که دیگر فرصت نشد خودش به دستش بدهد. کسی به او گفت: «باباجونت رفته به بهشت.» جمله‌ای ساده، اما سنگین‌تر از توان یک کودک. هنوز هم می‌گوید: «دلم می‌خواهد دوباره بیاید پیشم، فقط یک بار دیگر.»با اینکه بیش از یک ماه از شهادت آقا جمشید می‌گذرد، این آهنگ گوشی‌اش در ذهن‌ها ماندگار شده است: «چه مکه رفته‌ها که حاجی هم نمی‌شنو چه کربلا نرفته‌ها که کربلایینیه عده پای حق که می‌رسه فرارینو یه عده پای حق که می‌رسه فدایین»

 

۱۸ دی؛ شبی که حاج‌آقا حبیب حرم شد

پنج‌شنبه ۱۸ دی، شبی بود که جمشید جبارزاده از خادم مسجد، مرد مردم، پدر مهربان و چهره آشنای محله، به «حبیب حرم» بدل شد؛ کسی که هم دوستدار حرم بود، هم دوستدار مردم و هم فدایی آرمان. او خادم مسجد موسی‌بن‌جعفر (ع) بود و به‌طور معناداری، مصادف با ایام شهادت امام موسی‌بن‌جعفر (ع)، پیکر مطهرش تشییع شد. از او دو دختر به یادگار مانده و دومین نوه‌ای که تازه به دنیا آمده است. حال مزار این شهید در صحن امامزاده حسن (ع) است و در همین چند روز، مأمنی برای عاشقان شهادت شده است.